شعر

 آینه

احسان خسرو آبادي

 آینه 

قلبتان پاک وصمیمی ،دلتان آئینه است
نیمه ای هم که کند کاملتان آئینه است
با سـیاهی و تبـاهی هم اگـر جمع شـوید
باز هم هستی اتان،حاصلتان آئینه است
آه تنـهایـی تـان چند بـرابـر شده است
نکنـد بـاز که در منـزلتـان آئینـه است!
همـگی معتـرف اینـکه شمـا زیبایـید
وشما باز عزیـز دلتـان آئینـه است!
"این چه شعریست؟"ببخشید نمی دانستم
حافظ ومولوی وبیدلتان آئینه است

***
دوسـت داریـد بدانـید چرا تنهاییـد
باز هم معتقدم، مشکلتان آئینه است!

توضیحات : نقاشی بالا ار خانم Vigee Le Brun's نقاش هلندی است .
بازتاب ( 13 )

داستان

داستان

مجتبی جعفري

وقتی حروف را با آب دهان ، شاید هم با چسب به هم بچسبانیم ، می شود کلمه و اگر با سوزن یک نخ از چند تا کلمه رد کنیم ، جمله ساخته ایم .
آن وقت با جوالدوز چند تا چند تا جمله ها را کوک میزنیم . بین هر جمله هم یک گره کوچک زده ایم .  کوکها را که صاف کنیم ، یک پاراگراف نوشته ایم .
بعد هم پارگرافها را کنار هم ، زیر هم یا نمی دانم هر جور دلمان خواست، پهن می کنیم و آخر سر چند تا خط توی دل هم می کشیم که مثلا امضاء کرده ایم .
حالا ما یک داستان نوشته ایم .
پاراگرافها مثل رختخواب کف کاغذ را گرفته اند و میشود روی آنها ولنگ و واز افتاد و چشمها رابست و خواب دید ، آن هم با چشمهای بسته ( یکی از تناقضات عالم ؟؟؟!!!!).خواب آنچه را که میخواهیم و نیست شاید هم آنچه را که نمی خواهیم سرش را مثل ... بیندازد و بیاید توی خوابمان ، عرق کنیم و تا صبح چند دفعه بپریم و لباس در آوریم وصدای شرشر آب توی گلویمان دیوارها را بیدار کند!!!
سرمان گیج رود و با دهان باز تن خیسمان بچسبد به پارگرافها .شاید هم کار به اینجا نکشد و نصف شب توی خواب رد سیلی یک نفر روی صورتمان صدا کند و از خواب بپریم ، اما چیزی نیست که بفهمیم بیدار شده ایم یا نه .
عالم و آدم خسته از خواب روی رختخوابها وا رفته اند . مانیتور روشن میشود و سیستم جوری  که جانش بالا می آید ، بالا می آید . صدای مودم را با هدفن خفه میکنیم و نت های موسیقی را میریزیم توی گوشمان تا به سیمی که گوشهایمان را نگاه داشته است برسد و صدا کند و بشود نوا .
حالا ctrl  را با enter   میگیریم . خط آبی دارد جلو می رود ... /http://www.cheragah.com 
نوشته ها آمده اند . طبق عادت از سمت راست ...
مسعود ، مجتبی ، جعفر ، امین ، احسان ،..
عکس ها کامل شده اند . شروع می کنیم :
وقتی حروف را با آب ... 

توضیحات :
نظرات شما ( 13 )

داستان

پرده خوانی

جعفر بهروان

پرده خوانی 


    پيرمرد چوب دستي کوتاهش رو زد زير بغلش و انگشتاي دستاش رو ازهم باز کردوچندمرتبه کف دوتادستش رو به هم کوبيدوبعدباچوب دستي اش به يک قسمت ازپرده اشاره کردوباصداي بلند گفت:((اينو که مي بينين يه پسريه که مثل بقيه آدما زير اين گنبد کبود زندگي مي کرد ولي باديگرون يه فرقي داشت اونم اين بود که مثل بقيه مونداشت وکچل بود!))وبعدزدزيرآوازکه:(( يکي داستانست پرآب چشم دل نازک ازخالق حسن آيدبه خشم! ))وادامه داد:(( القصه مقدريگانه قادر هستي براين قراربودکه حسن ما دريک گوشه ازاين خاک پاک چشاشو به روي زشتيا وزيبايياي دنيا بازکنه ! زيادطول نکشيد که اولين زشتي رو بادوتا چشاي کوچيکش توي آب حوض حياط خونه شون ديد دستي به سرش کشيد و فرقي بين کف دستش وسرش نديد!با خودش فکر کردکه چطوريه که وضع سر ما اينه و سرصمد پسرکدخدا اونقدرموداره که شونه لاي موهاش مي شکنه !تازه نه فقط سرصمد بلکه سرتقي و قلي وشيرعلي و...بقيه بچه ها هم به اندازه کافي و وافي مو داره و سر ما؟!؟مشتي به آب زد وازديدن موجي که روي عکسش توي آب افتاد به ناپايدار بودن وضع موجود اميدوارشد!...
    مادرش بعضي شبا واسش قصه مي گفت تاحسن خوابش ببره! اما حسن ميون اون همه قصه جورواجورفقط باقصه اميرارسلان کيف مي کرد همونطورکه مادر قصه مي گفت حسن توخيالش خودشو مي ديد که بزرگ شده و مثل اميرارسلان سواراسب کهرش مي شد و جلوي دروازه قلعه سنگبارون رزه مي رفت وحريف مي طلبيد ولي هرشب قبل ازاينکه اتفاق خاصي بيافته حسن خوابش مي برد !خوابه !خواب!...
    چند صباحي گذشت و وقت اون شد که حسن بابقيه هم سن وسالاش برن مکتب خونه ي ميرزاو خوندن نوشتن يادبگيرن توي همين زير و زبر کردنا و ابجدوهوز گفتنا بودکه حسن به سرش زدکه علم هم چيزبدي نيست واگه طلب علم رو ادامه بده مي تونه دنباله همون راهي روبره که ابوريحان و سهروردي وزکرياي رازي و... رفتن توي همين فکروخيالابودکه صداي داد ميرزا به گوشش رسيد که:اوهوي کچل! حواست کجاست؟توآخرش هيچي نمي شي يه کم ازصمديادبگيرسرکلاس خوب گوش مي کنه فردا پس فردا هم يه طبيبي وکيلي حکيمي چيزي مي شه!تازه خداروچه ديدي شايدم يه چيزي رو کشف کرد!!!باشنيدن اين جمله حسن تکليفش معلوم شدوکم کم اشتياق ورقبتش براي طلب علم روازدست دادوناخودآگاه چشمش افتادبه سبد پرازتخم مرغي که صمد براي ميرزا اورده بود و اونو بايه دونه پباز توي جيبش مقايسه کردو به صمد حق داد که براي کاشف شدن اولي تره!!!...
    چندسالي گذشت وحسن قدي کشيده بودوسنش به شونزه هيفده مي زد يه روزسرچشمه چشمش افتادبه يکي که تاحالا زيادديده بودش ولي اين دفعه فرق مي کرد. "سيب گل "دختر يکي يه دونه مش غفور . دختر بااون چشاي مشکي وقشنگش نگاهي به حسن انداخت و کوزه رو روي دوشش گذاشت وخرامان خرامان دورشد!حسن خودش لب چشمه بود ولي دلش...؟!! خلاصه تا اومد به دلش برسه و پيش خودش يواشکي به اصطلاح عاشق بشه!صداي سازودهل عروسي صمدوسيب گل تکليفشو روشن کرد!صداي سازودهل عروسي تموم نشده صداي شيپور اجباري گوششو پرکرد وحسن ما شد گماشته سرکاراستوار!!!
    ازقضاسرکار استوار دختري داشت در کمال جمال!ولي حسن که اون نگاه سرچشمه واسش درس عبرتي شده بود چشاشو برروي هرجمال وجلوه اي بست تا آسوده زندگي کنه!...
    يه روزي ازروزا حسن توي زيرزمين خونه سرکاراستوار وسط خرت وپرتاچندتا مجله ديد که گوشه ي روي جلديکيشون نوشته بود "ستاره سينما "وزيرش عکس يه آقايي بودکه باموهاي پارافين خورده ومرتبش و بااون سيبيلاي نازکش به حسن لبخندمي زد!وزيرش نوشته بود "کلارک گيبل . ستاره ي جاودان بربادرفته!!! "حسن مجله روبرداشت و تند تند ورق زد وباهرورق بيشتر عاشق سينما مي شد!ديگه حسن حسن نبود!کرک داگلاس بود!جيمز دين بود!يول براينربود!همفري بوگارت بود مخصوصآ وقتي رودرروي عکس اينگريد برگمن ديالوگاي کازابلانکا رو مي گفت!
    دنياش شده بودسينما!تازه اولين باري که عکس مريلين مونرو رو توي مجله ديده بود ياد  "سيب گل "افتاده بود!!!ولي
    طبق معمول زيادطول نکشيدکه حسن حاليش بشه که راهي به سينما نداره حتي براي ديدن فيلم!!!...
    بالاخره خدمت زيرپرچم به خانواده استوار تموم شد! وحسن به ديارش برگشت!واسه مردم فرقي نمي کرد که اون برگشته البته واقعآ نبايدهم فرقي مي کرد!حسن يه راست رفت درخونه شونوچندبار کوبه درو زد و مادرش درروبازکرد وسلام واحوالپرسي و حسن رفت و گوشه ي اطاق نشست!...
    خلاصه چندسالي گذشت و يه صبح روز بهاري حسن ازخواب بيدارشدو چشمش افتاد به سيباي سرخ توي حياط وتوي دالون.پوزخندي زد وبدون اينکه آبي به صورتش بزنه و يه بارديگه تصوير موجدارش رو توي آب حوض ببينه وبدون اينکه دستي به سيبابزنه! ازحياط ودالون گذشت و رفت بيرون و در رو پشت سرش آروم بست!!!...))

توضیحات :نقاشی متن ( پرده ) هم کار خود جعفره !
سیب های شما ( 19 )

نوعي نگاه

eHIV

مسعود اردكاني

eHIV 

چند روز پيش مطلبي با عنوان "بیماری شناسی در وبلاگستان پارسی." از الف.ميم خوندم البته با توجه به شرايط نبايد خوشم ميومد اما اومد! به نظر من اين جور مطالب توي دنياي وبلاگ جاشون خاليه .
به هر حال ، حال کردم در تداوم عمل الف ميم يه بيماري ديگه که به گمانم خيلي جدي تره رو معرفي کنم !
eHIV
همه چيز از يک وبلاگ ساده شروع مي شه ! نويسنده که معمولا اسمي مستعار ( مثلا شاعري در انزوا يا آهويي در طويله خران و... ) رو براي نوشتن انتخاب کرده يا با اسم کوچيک ( مثلا مسعود و... ) مي نويسه ، شروع مي کنه به پراکنش محتويات ذهنش و به همه ليست مسنجر و دوست هاي حضوري والکترونيکيش توصيه مي کنه که «يه سر وبلاگ منم بزن !!!! » . کم کم کار رونق مي گيره و پاي هر مطلب مجموعه اي به شکل زير مي بينين : { خيلي قشنگ بود عزيزم ... – کرم خاکي بينوا -  ، بابا من نمي دونستم که تو اينقدر احساسي مي نويسي حتما ادامه بده ! يه سري هم به ما بزن - پسري که شاعر نشد - ، نوشته هايت را قطره قطره گريستم ، چونانکه بر سر قبر پدر دخترکي ... - پير معرکه گير - ،  ... جون خيلي عالي بود عزيزم تو واقعا بي نظيري راستي اين آيدي منه xxx@yaboo.com اگه خواستي آف بذار ، تو واقعا زيبا مي نويسي – ژان وارژان داري ؟ (1)-
بله مجموعه بالا که به همين بي مزگيه پر مي شه از ...(اين مجموعه از يک ديدگاه با {} برابراست  ) .(2) اما بعد از مدتي يک آدم بيمار يا سالم مياد وکنار  99 تا کامنت از نوع بالا يک کامنت مي ذاره مثل اين : « ببخشين اما "مسخ" مال هدايت نيست مال کافکاست  » يا « تو که شوهر مي خواستي چرا به خودم نگفتي ؟ اومدي رو اينترنت بي ناموسي راه انداختي... »
روزاي اولي که وبلاگ خون شده بودم کمتر مي شد وسط ريز و رو کردن پست ها و کامنت هاي يک وبلاگ به اين جمله ها بر نخورم : « اينجا کاملا شخصيه و من هر چي دلم بخواد مي نويسم...  » ، « به تو چه که من مي خوام خودکشي کنم ؟!! » ، « من وبلاگ مي نويسم حتي اگه يه خواننده هم نداشته باشه ... »  ، « تو اگه جرئت داري اسم و آدرستو بده تا ... »  از نگاه  من بي تجربه اين جملات بسيار بسيار به حق و قابل دفاع بود اما کمي جلوتر که رفتم فهميدم همه اين ها يک « خفه شو »ي ساده است که وقتي آدم توي منطق کم مياره به عنوان « ختم کلوم » جاري مي کنه .
اين نوع برخورد منحصر به دنياي وب نيست اما به علت عدم نياز به ارتباط فيزيکي و استفاده از  اسامي مستعار در اين عالم همه گير تر است . گمانم شباهت اين بيماري به HIV اين باشد که سيستم دفاعي بلاگر را نسبت به حمله هاي جدي بسيار ضعيف مي کند و بلاگر با اولين برخورد جدي خواهد مرد !
روده درازي کردم ، اما باور کنيد قضيه جديه ، به عقيده من اين بيماري، يه جور جهل مرکبه و  عملا باعث تنهاتر شدن آدمايي ميشه که وبلاگ مي نويسن تا تنها نباشن يا دوستان بيشتري داشته باشند ! (3)

توضیحات :

1 ) ژان وارژان داري ؟ : لطيفه ايست که به دليل بي تربيتي بودن ذکر نشده !

(2 ) از نشانه هاي بيمار بودن کامنت گذار نگذاشتن اسم و مشخصات در فرم  کامنت است .

(3 ) به علت پرهيز از کل کل از ذکر نام ها خودداري کرده ام و تمامي نام ها ابداعي است .

( 4 ) اصل متن بیماری شناسی در وبلاگستان پارسی. را بخوانید .

ایییی اچ آی وی که گفتی ... ؟ ( 13 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3