![]() كريستال |
سيگار از لا ي انگشتهاش ... |
| توضیحات : |
داستان نوشته شده در : سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵ ساعت : ۲۲:۱۶:۴۷ |
![]() زليخا |
زليخا
|
| توضیحات : |
داستان نوشته شده در : جمعه ۰۶ بهمن ۱۳۸۵ ساعت : ۰۶:۳۶:۵۸ |
![]() بودای دم اسبی |
باجو بازیکن خوبی ست .اما درفوتبال همیشه برای نابغه ها جای خالی وجودندارد .گاهی اگرنکشی تورا می کشند! مارچلولیپی |
| توضیحات : www.robertobaggio.org چندتا از گلاشو باپیرهن "نراتزوری" می تونین اینجا ببینین! www.robertobaggio.com |
خارج از دستور نوشته شده در : یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۵ ساعت : ۰۴:۱۶:۳۵ |
![]() يادگاري |
يكي دوشب پيش با بچه ها دور هم جمع بوديم ، جعفر ، مجتبي ومهدي همين جوري از هر دري حرفي ... گمونم دمدماي خداحافظي بود ! كه پيشنهادي در مورد چراگاه داده شد ، خلاصه قرار شد واسه نزديك تر شدن ارتباط با خواننده يه كارايي بكنيم ، شمام كه الان دارين اينو مي خونين حكما خواننده اين . به هر حال قرار شد من تو يه مطلب به عنوان فراخوان بزنم و طرح رو اجرا كنيم ... گفتم فراخوان ياد يه چيزي افتادم ، روزاي آخر دانشكده يكي از بچه ها باني برگزاري يه سلسله همايش شد كه من وجعفر بهش مي گفتيم مجمعه (مجمعه كه ديدن ايشالا ؟) خلاصه حرف بي ربطي نيست اگه بگم من و جعفر موثرترين اعضاي پشت پرده مجمعه بوديم ؛ توي يكي از همين همايشات بود كه آقاي ارائه دهنده مطلب براي اطلاع رساني تراكتي تهيه كرده بود با اين تيتر «فراخان همايش» !!! |
| توضیحات : |
خارج از دستور نوشته شده در : چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۸۵ ساعت : ۰۲:۰۱:۴۳ |
![]() نام ها و نشانه ها |
يكي از كارايي كه موقع راه رفتن تو خيابون مي كنم ، نگاه كردن به در رو ديواراست ! خوب كه چي ؟ توي همين نگاه كردن چيزاي جالبي دستگير آدم مي شه و براي خودش كلي سرگرميه ! اما علت اين كه دارم مي نويسم مطلبيه كه چند وقته دوست داشتم بنويسم و پا نداد تا امشب ؛ الانم به بداهه نويسي رضايت دادم و دارم بدتر از اون كاري رو مي كنم كه در شرح مطلب قبلي جعفر نوشتم (ر.ك كامنت من بر داستان سودائيان عالم پندار ) |
| توضیحات : اسم اين مطلب از نام يك مسابقه تلويزيوني اقتباس شده كه بعيد است كساني كه از من كم سن ترند يادشان باشد ... |
نوعي نگاه نوشته شده در : چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۵ ساعت : ۲۳:۳۵:۰۸ |
![]() سوداییان عالم پندار |
قبرش یه کم اونورتر از خاک مادربزرگمه !احتمالاً حالا دیگه همو می شناسن!چهلم مادربزرگم بود که دفنش می کردن. تو راه برگشت از سرخاک عمه ام می گفت :طفلی اون دختره رو که آورده بودن. تصادف کرده بوده! بیچاره مادرش! ...فضولی کرده بود واز فک وفامیلاش آمار گرفته بود بعدتر که رفتم سرخاک تاریخ تولدشو و اسمشو ازرو سنگش فهمیدم!رو سنگش نوشته "نغمه نجفی"_ 8 /10/59 .جالبش اینه که فقط سه روز ازم کوچیکتره ! شاید تو دلت بخندی ولی همینجوری کم کم بهش علاقه مند شدم !به همین سادگی !اولا خداخدا می کردم بشه یه عکسی چیزی ازش ببینم تا بفهمم قیافه اش چه شکلیه!ولی حالا می بینم اینطوری بهتره اینجوری هرشکلی رو که واسش تصور کنم همونه! خلاصه اونجا که میرفتم ,هم واسه مادرجون بود هم واسه اون! می شستم و باهردوشون حرف می زدم یه چند باریم که من اونجا بودم یه خانم و آقا که بهشون می خورد مامان و باباش باشن میومدن یه یک ساعتی شایدم بیشتر می شستن و قرآن می خوندن و اشک می ریختن. یه بارم آقاهه یه ظرف خرما اورد طرفم .برداشتم .خیلی شیرین بود یادمه هسته شو تا چندوقت توجیبم نگه داشتم با اون هسته هم عالمی داشتم!نخند توروخدا! واقعیته!... |
| توضیحات : عنوان این مطلب از فیلمنامه ی فیلم نشده ی ! از" سهراب شهید ثالث" وام گرفته شده! تاٌکید می کنم فقط عنوان!!! |
داستان نوشته شده در : شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۵ ساعت : ۰۰:۵۰:۳۵ |
![]() فتح خون |
حسین (ع)دیگر هیچ نداشت که فداکند .جزجان که میان او و ادای امانت ازلی فاصله بود ...واینجا سدره المنتهی است.نه...که اوسدره المنتهی را آن گاه پشت سر نهاده بود که از مکه پای در طریق کربلا نهاد ... وجبرائیل تنها در سدره المنتهی همسفر معراج انسان است . ... |
| توضیحات :رسم براین بود تا به حال !که همه ی مطالب "چراگاه" محصول ذهن و دست خود مان بود! این بار خرق عادت کردیم!وخواهیم کرد اگر لازم باشد! وچه روزی بهتر از اینروز برای خرق عادت! روزی که برای نوشیدن آب خرق عادت کرد ماه قبیله. |
خارج از دستور نوشته شده در : سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۵ ساعت : ۰۰:۳۸:۵۶ |
![]() نامه ای از هلند |
آقای سودایی عزیز سلام! |
| توضیحات : |
نوعي نگاه نوشته شده در : چهارشنبه ۰۴ بهمن ۱۳۸۵ ساعت : ۰۵:۵۱:۲۴ |
|
![]() |
![]() |
|