داستان

كريستال

مجتبی جعفري

كريستال 

سيگار از لا ي انگشتهاش ...
غلت خورد و افتاد كنار ديوار . بلند شد . خودش را تكاند . آتش زد . سيگارش روشن شده بود .از لاي شن و آجرها رد شد . توي حوض نشسته بود و انگار يك نفر كاپشنش را انداخته بود روي سرش . بخار تنفسش ( نفسش ) توي دود حل شده بود و انگار غاز مي كشيد ، شايد .فكر كرد دارد خفه مي شود . گلويش چفت شده بود و رطوبت تمام ريه اش را پر كرده بود . از توي حوض بيرون آمد . چند تا آجر را صندلي كرد و نشست .
فندك را در آورد . تو ي آتش فندك دنبال سنگ مي گشت . صداي " شلپ " آمد .
يك سنگ ديگر انداخت توي حوض . شايد خيال مي كرد . سنجاق داغ شده بود . چشمهايش را بست . صداي " شلپ شلپ " آب بلند شد . انگار جلويش ايستاده بود ، توي حوض . به او مي گفت " پري چهر بانو " . به چشمهاي خيسش نگاه كرد . چشمهايش را پاك كرد ، هنوز نگاهش مرطوب بود . آنقدر رطوبت داشت تا آدم را توي لزج بودنش نگاه دارد . صداي قطره هاي آب بود كه مي خورد توي حوض آب . چشمهايش را باز كرد تا افتادن آجر توي آب را ببيند . بازصداي آب بلند شد . پري چهر بانو بود انگار يا شايد سرما كرختش كرده بود .خواست هاله بخار روي حوض را لمس كند . سنگ پيش پايش بود . فندكش افتا د . پلكهايش افتاد پايين . سيگار از لاي انگشتهاش غلت خورد .

*********
پيدا شدن جنازه خيس يك مرد توي حوض خالي يك ساختمان متروكه پليس را متعجب كرد "

توضیحات :
ممنون از شما و حرفهاي نگفته تون ! ( 15 )

داستان

زليخا

مجتبی جعفري

زليخا 

زليخا 
همان وقت بود كه توي رقص مبهم دود سيگار دوباره صورتش را ديدم . به فيلتر نارنجي سيگار نگاه كردم و به لكه هاي خون انگشتهام .هنوز خون نشت مي كرد
انگار تمامي نداشت . انگشتهام مي سوخت . انگار زبانم را بريده بودند و جاي زخمش درد داشت . دستهام روي پاهام بود . سرم را بالا بردم . فيلتر هاي توي زير سيگاري را شمردم ،6،5،4،3،2،1 تا بود . كنار سبد ميوه ،روي ميز
هنوز توي نگاهش دود بود .شش تا سيب و شش تا پرتقال ، رسممان همين بود
نمي دانم اين سيگار چي بود كه وقتي مي كشيد ش كوتاه مي شد . دستهام را گذاشتم روي ميز و چشمهام افتاد توي چشمهايش . ياد رقصش افتادم كه نگاهش محو مي شد و مي ترسيدم يك روزي پاك شود يا انگار اصلا نبوده است . خون روي ميز جمع شده بود . كارد را از دستم در آورد و تيغه اش از گوشتم بيرون آمد . پرتقا ل بود يا سيب ، نمي دانم ، آن را هم برداشت .دستمالهاي كاغذي را دور دستم جمع كرد . با گوشه يكي شان اشكش را پاك كرده بود
"
گريه براي زخمت خوبه " اين را گفت و يك كام ديگر گرفت . باز دستمال كاغذي ، از توي جعبه اش كشيد . كنار دست خودش بود ، آن طرف ميز . ميوه اش افتاده بود . " فش " سيگار از لبه زير سيگاري افتاد توي خون ها ي روي ميز . هنوز گريه مي كرد ، انگار تمامي نداشت ...

 

توضیحات :
ان طرف ميز نشسته اي ، حرف نمي زني؟ ( 34 )

خارج از دستور

بودای دم اسبی

جعفر بهروان

بودای دم اسبی 

باجو بازیکن خوبی ست .اما درفوتبال همیشه برای نابغه ها جای خالی وجودندارد .گاهی اگرنکشی تورا می کشند!                                      مارچلولیپی
جام 90ایتالیاو یک ستاره لاجوردی دیگه ! با 23 سال سن چشمای ریزو موهای فرفری پشت بلند وآستینهایی که به سبک خاصی به داخل تا زده شده بودوشماره ی 15 که بعدها تبدیل به 10 شد !و بازی اولش باچکسلواکی که توپی رو از وسط زمین گرفت 3 نفرو دریبل زد وزیباترین گل جام جهانی 90رو به ثمررسوند. سوال این بود :کیه این ستاره تازه ایتالیائی ها؟!اون روزها به گزارشگرای تلویزیون اعتماد کردیم!و"روبرتوباگیو" به لیست بازیکن های مورد علاقه مون اضافه شد!افسانه ی "باگیو"واسه ی ما تازه شروع شده بود!ولی نگو این آقا قبل از اینها بادرخشش در پیراهن بنفش "فیورنتینا" شهرت "رومئو" !عاشق پیشه ی مشهور شهر فلورانس رو تحت تاًثیر قرارداده!
درسته اون سال ایتالیا در خونه قهرمان نشد!ولی تعدادزیادی ستاره جوان ایتالیایی در پستهای مختلف به فوتبال جهان معرفی شدند که شاه ماهی دریای لاجوردی بدون شک "باگیو" بود !که البته کم کم روایت جدیدی از اسمش رو می شد شنید:"روبرتو باجیو"!
با تغییر رنگ پیراهن از "بنفش" به "گورخری" که در نظر فلورانسی ها کمتر از جنایت نبوده!و منجر به آشوبهای خیابونی شده!چهره ی اقای ستاره هم تغییر کرد !موی دم اسبی و مدل خاص اصلاح ریش که کاملاً منحصر به فرد بود!مخصوصاً دم اسبیش که موقع دریبل زدن و دویدن به شکل جالبی در هوا حرکت می کرد و ستاره ی دوست داشتنی ما رو دوست داشتنی تر می کرد ...
جام 94 آمریکا وسردار رومی! که با لشکرش سپاه همه ی رقبا رو شکست داد ولی در لحظات آخر در یک صحنه تراژیک موفق به فتح قلعه دشمن نشد و سربلند مجبور به عقب نشینی شد!مگه می شه فراموش کرد قطرات اشکی که روی چمن ورزشگاه می چکید و دل دوست داران "آقای ستاره" رو می لرزوند؟
مگه کسی غیر از آقای ستاره می تونست؟ هم پیراهن"فیورنتینا"هم "یووه"هم" میلان" و هم "اینتر" رو به تن کنه!و درتمام این مدت در لباس لاجوردی "آتزوری"هم بدرخشه؟...و اینچنین شدکه نام "روبرتو"اولین انتخاب ایتالیایی ها برای اسم نوزادشون بود در کشوری که مشروب فروشی ها در روزهای بازی تعطیل می کنند چون مردم در اون روز ها مست فوتبالند!
مگه کسی غیراز آقای ستاره روسراغ دارین که بعد از گل کردن پنالتیش , دروازه بان حریف دوان دوان خودشو بهش برسونه و در آغوش بگیردش ! (یوونتوس - جنوا) ویا "گارلا"دروازه بان سابق تورینو گل خوردن از او نو واسه خودش افتخار بدونه! ویا "کریستین ویری" درموردش گفته باشه:پاس هاش درست زمانی به من می رسه که باید برسه !احساس می کنم اون ساحره!ویا "رونالدواون رو بازیکن محبوبش معرفی کنه!"
غیر از باجو کدوم فوتبالیست دیگه ازبیخ گوش!"واتیکان" اعلام گرایش به "بودیسم" کرده واز طرف کلیسای کاتولیک تهدید به تکفیر شده!شاید بگین اینا از امتیازات یک فوتبالیست نیست !درست!ولی جنجال هم نوع و درجه داره!!!اواین دلیل تمایز این ستاره با بقیه ستاره ها ست ,بدون شک! مگر نه اینکه جنبه های خصوص زندگی ستاره ها در قضاوت درموردشون تاًثیر می ذاره؟ 
                                           ***               
حالا شقیقه های آقای ستاره خاکستری شده! ولی هنوز یادش دردل دوستدارانش سبزه!مسلماً این نوشته ی کوتاه و الکن حق مطلب رو درمورد "خرگوش سفید"ادا نمی کنه!که هیچ! حتی خود منو هم راضی نکرده!و هنوز ناگفته های زیادی درموردش هست که حتماً می دونین...! ولی این چند خط رو نوشتم که بگم:
                   تولدت مبارک "روبی"!
                             - از طرف همه ی چراگاهی ها!

توضیحات :  www.robertobaggio.org    
چندتا از گلاشو باپیرهن "نراتزوری" می تونین اینجا ببینین!
   www.robertobaggio.com
Date of Birth: 18-02-1967... ( 12 )

خارج از دستور

يادگاري

جعفر بهروان

يادگاري 

يكي دوشب پيش با بچه ها دور هم جمع بوديم ، جعفر ، مجتبي ومهدي همين جوري از هر دري حرفي ... گمونم دمدماي خداحافظي بود ! كه پيشنهادي در مورد چراگاه داده شد ، خلاصه قرار شد واسه نزديك تر شدن ارتباط با خواننده يه كارايي بكنيم ، شمام كه الان دارين اينو مي خونين حكما خواننده اين . به هر حال قرار شد من تو يه مطلب به عنوان فراخوان بزنم و طرح رو اجرا كنيم ... گفتم فراخوان ياد يه چيزي افتادم ، روزاي آخر دانشكده يكي از بچه ها باني برگزاري يه سلسله همايش شد كه من وجعفر بهش مي گفتيم مجمعه (مجمعه كه ديدن ايشالا ؟) خلاصه حرف بي ربطي نيست اگه بگم  من و جعفر موثرترين اعضاي پشت پرده مجمعه بوديم ؛ توي يكي از همين همايشات بود كه آقاي ارائه دهنده مطلب براي اطلاع رساني تراكتي تهيه كرده بود با اين تيتر «فراخان همايش» !!!
خلاصه من يكي كه كلي با همين «فراخان» مي خنديدم و الانم بعد از سالها يادش افتادم ...
اي بابا باز من رفتم تو خاطرات ! ولش كن بيا جعفر ، تو براشون توضيح بده ... اصل طرحم مال خودت بود مگه نه ؟
جعفر :
«...اصلش! ما و شما  که نداره! مهم اینه که "چراگاهی "باشین که هستین و هستیم! مهمون که چی بگم! یه خطم اینجا انداخته  باشی خودی به حساب ميآي و صابخونه!...بزن زنگو!...»
بدینوسیله از کلیه "چراگاهی ها" دعوت به عمل می آید که در حرکتی بدیع! رفاقت خود را با نوشتن چند خط یادگاری در"چراگاه" به عنوان یک پست مستقل تحت عنوان «ديوار نوشته» ماندگار کنند! شعر،داستان،درد و دل . خاطره مشترک .گله وشکایت .تقدیروتشکر!!!پیشنهاد و انتقادو...و یاهرچيزي که دوست دارید با باقي چراگاهي ها در ميان بگذاريد  !
 علاقه مندان به رفيق بازي !!! می توانند مطلب مورد نظر خود را به نشانی  اينجا ارسال نمایند.بدیهی است مطلب مورد نظر با نام خود نویسنده در چراگاه به یادگار خواهد ماند.وهمچنین زمان به روزشدن "چراگاه"با مطلب مذکور متعاقبآً به اطلاع نویسنده خواهد رسید.
* * *
« ...وقتی رفتی نفهمیدم کی داره می ره...حالا که اومدی می فهمم کی اومده...ای...هنوزم کم حرف می زنی,هنوزم ماتی,هنوز تو چشات عشقه...حتماً هنوزم دروغ نمی گی...عین یه کفتر روشونه ی من...صفای قدمت... »
"گوزنها" مسعودکیمیایی

توضیحات :
هيج آدابي و ترتيبي مجو ( 21 )

نوعي نگاه

نام ها و نشانه ها

مسعود اردكاني

نام ها و نشانه ها 

يكي از كارايي كه موقع راه رفتن تو خيابون مي كنم ، نگاه كردن به در رو ديواراست ! خوب كه چي ؟ توي همين نگاه كردن چيزاي جالبي دستگير آدم مي شه و براي خودش كلي سرگرميه ! اما علت اين كه دارم مي نويسم مطلبيه كه چند وقته دوست داشتم بنويسم و پا نداد تا امشب ؛ الانم به بداهه نويسي رضايت دادم و دارم بدتر از اون كاري رو مي كنم كه در شرح مطلب قبلي جعفر نوشتم (ر.ك كامنت من بر داستان سودائيان عالم پندار )
خلاصه قصه اينه كه يه سري از اسم ها غيراز اون چيزي كه مي بينيم و از كنارش مي گذريم ميتونه معاني جالب و دقيقي داشته باشه ! الانم مي خوام يه چند از اون اسم ها رو كه براي من جالب بوده براتون بگم ، شايد براي شما هم جالب باشه يا به معني جديدي برسيم ...
قبل از گفتن اسامي اينم بگم كه اينا رو از خودم اختراع نكردم و در صورت لزوم مي تونم آدرسش رو هم بدم . و اما اسامي :
مركز ترك اعتياد زندگي
مركز توانبخشي كم توانان ذهني وصال
كمپرسور دنيا ديده
اختر سمباده
پريچهر اساسي و ...
نمي دونم متوجه معاني جالبي كه مي شه از اين اسامي برداشت كرد شدين ؟! بذارين يه كم توضيح بدم
مركز ترك اعتياد زندگي : اين مركز همون طور كه از اسمش پيداست ، مربوط ميشه به كساني كه بدجور تو دام زندگي گير كردن و يه جورايي بهش معتادن ! مخصوصا كسايي كه به روزمره گي  اعتياد دارن ، باور كنين روز مره گي از هروئينم بدتره ! آره ديگه خوب كه فكر كنيم مي بينيم همه مون كم و بيش بهش معتاديم ، هر چند تا يه گره كوچيك تو كارمون ميافته مي گيم «بميريم راحت شيم !» اما باور كنين اين حرفا تعارفي بيش نيست و اگر از ادب خارج نبود مي گفتم ... است .
به گمان من خيلي از آدما به يه همچين مركزي احتياج دارن تا وقتي زمانش رسيد (دور از جون شما!) يه ذره راحت تر حق رو قبول كنن ! خوب اگه بيشتر بگم هم خودم گريه م مي گيره هم پستم تبديل به روضه مي شه ... حالا فهميدين توي در و ديوار شهر پي چي مي گردم ؟
اما مركز توانبخشي كم توانان ذهني وصال ، اين يكي هم از اون جاهاي به درد بخوره ! نمي دونم با من موافقين يا نه ؟ اما من معتقدم بسياري از مردم (= شايد من و شما ) به لحاظ ذهني توانايي لازم براي ايجاد ارتباط ندارن ،حالا مي شه وصال رو به معناي مصطلح بين عاشق و معشوق بگيريم يا به معناي لغوي كه به معني رسيدن به مقصود هست ، فعلا ً كاري به ريشه هاي تربيتي و اجتماعي قضيه ندارم چون خيلي طولاني ميشه اما باور كنين خيلي از برخورد هايي كه هر روز توي جامعه رخ ميده مال همين موضوعه .
 قبول دارم كه خيلي سخت آدم بگه من كم توان ذهني هستم اما جسارتا عرض مي كنم يه نگاه به روابط نا موفقي كه تا حالا داشتين بندازين ، اونوقت شايد به اين نتيجه برسين كه بسياري از مشكلات ناشي از كم تواني آدما در برقراري صحيح ارتباط حتي در سطح ارتباط ذهنيه !
خوب اما كمپرسور دنيا ديده ، اين يكي بيشتر محض مزاح اينجا اومده اما چون تركيب جالبي داشت حيفم اومد كه نذارمش ...
اختر سمباده هم لابد اسم يه خلاف كار زن بوده كه شايد درست نباشه در مورد دليل شهرتش (سمباده) زياد دقت كنيم ! اما اسمش همه جا روي در و ديوارهاي جاده ها مخصوصاً جاده هاي مازندران هست ، تا حدي كه مردم فكر مي كنن اين اسم يه كارخونه سمباده سازيه ...
و در آخر هم پريچهر اساسي ، قبل از هرچيز بگم قصد توهين به فاميل هيچ كس رو ندارم ، اما اين طور كه از اسم پيداست اين خانم بايد از زيبايي قابل توجهي برخوردار باشه ! چون پريچهر همين جوري بر زيبايي دلالت مي كنه حالا شما فكر كنين كسي كه همچين  اساسي پري چهره باشه چي مي شه ؟ مخصوصا كه «پري رو تاب مستوري» هم نداشته باشه و كاري كنه كه حافظ بهش بگه : «اين چنين پرده بر انداخته اي يعني جه ؟ مست از خانه برون تاخته اي يعني چه ؟ »
ببخشين وراجي كردم ، اما اگه شمام از اين دست اسم ها پيدا كردين من خريدارم .

توضیحات :
اسم اين مطلب از نام يك مسابقه تلويزيوني اقتباس شده كه بعيد است كساني كه از من كم سن ترند يادشان باشد ...
اسمي صد تومن ( 20 )

داستان

سوداییان عالم پندار

جعفر بهروان

سوداییان عالم پندار 

قبرش یه کم اونورتر از خاک مادربزرگمه !احتمالاً حالا دیگه همو می شناسن!چهلم مادربزرگم بود که دفنش می کردن. تو راه برگشت از سرخاک عمه ام می گفت :طفلی اون دختره رو که آورده بودن. تصادف کرده بوده!  بیچاره مادرش! ...فضولی کرده بود واز فک وفامیلاش آمار گرفته بود بعدتر که رفتم سرخاک تاریخ تولدشو و اسمشو ازرو سنگش فهمیدم!رو سنگش نوشته "نغمه نجفی"_ 8 /10/59 .جالبش اینه که فقط سه روز ازم کوچیکتره ! شاید تو دلت بخندی ولی همینجوری کم کم بهش علاقه مند شدم !به همین سادگی !اولا خداخدا می کردم بشه یه عکسی چیزی ازش ببینم تا بفهمم قیافه اش چه شکلیه!ولی حالا می بینم اینطوری بهتره اینجوری هرشکلی رو که واسش تصور کنم همونه! خلاصه اونجا که میرفتم ,هم واسه مادرجون بود هم واسه اون! می شستم و باهردوشون حرف می زدم یه چند باریم که من اونجا بودم یه خانم و آقا که بهشون می خورد مامان و باباش باشن میومدن یه یک ساعتی شایدم بیشتر می شستن و قرآن می خوندن و اشک می ریختن. یه بارم آقاهه یه ظرف خرما اورد طرفم .برداشتم .خیلی شیرین بود یادمه هسته شو تا چندوقت توجیبم نگه داشتم با اون هسته هم عالمی داشتم!نخند توروخدا! واقعیته!...
بعضی وقتا اونجا که هستم یه بوی خوبی می پیچه تو هوا !بعد همین بو تو دماغم و دوروبرم هست تا تو ایستگاه , تواتوبوس ...هست تا دمدمای سرکوچه مون شاید م بیشتر باشه !ولی بوی بخار خشکشویی سرکوچه نمی ذاره بو تو دماغ آدم بمونه!اما مطمئنم اون بو رو هیچوقت توی خونه حس نکردم! داری می خندی؟!؟عیبی نداره! بخند... .

توضیحات :
عنوان این مطلب از فیلمنامه ی فیلم نشده ی ! از" سهراب شهید ثالث" وام گرفته شده! تاٌکید می کنم فقط عنوان!!! 
داری می خندی؟ ( 35 )

خارج از دستور

فتح خون

جعفر بهروان

فتح خون 

حسین (ع)دیگر هیچ نداشت که فداکند .جزجان که میان او و ادای امانت ازلی فاصله بود ...واینجا سدره المنتهی است.نه...که اوسدره المنتهی را آن گاه پشت سر نهاده بود که از مکه پای در طریق کربلا نهاد ... وجبرائیل تنها در سدره المنتهی همسفر معراج انسان است . ...
سدره المنتهی مرزدار قلمرو فرشتگان عقل است . عقل بی اختیار .اما قلمرو آل کسا ساحت امانتداری و اختیار است و جبرائیل را آنجا بار نمی دهند که هیچ , بال می سوزانند. ...
اما چه دشوار می نماید طی این عرصات ! آنان که به مقصد رسیده اند می گویند میان ما و شما تنها همین ((خون)) فاصله است ; تا سدره المنتهی را با پای عقل آمده ای .اما ازاین پس جاذبه ی جنون تورا خواهد برد ...طی این مرحله دیگر با پای اراده میسور نیست ;بال می خواهد . و بال را به عباس (ع)می دهند که دستانش رادرراه خداقربان کرد. ...
                             فتح خون  -سید شهیدان اهل قلم
                                           سید مرتضی آوینی

توضیحات :رسم براین بود تا به حال !که همه ی مطالب "چراگاه" محصول ذهن و دست خود مان بود!
 این بار خرق عادت کردیم!وخواهیم کرد اگر لازم باشد! 
وچه روزی بهتر از اینروز برای خرق عادت! روزی که برای نوشیدن آب خرق عادت کرد ماه قبیله.
التماس دعا ( 4 )

نوعي نگاه

نامه ای از هلند

جعفر بهروان

نامه ای از هلند 

آقای سودایی عزیز سلام!
طی مکاتبات فراوانی که جنابعالی با اینجانب داشتید و اصرارتان بر دانستن اسرار خانوادگی بنده علیرغم مخالفت اطرافیان برآن شدم که اصل ماجرای اتفاق افتاده برای پدر پدر بزرگم را برای شما بازگو کنم ! ماجرابه اینصورت بوده که در ایام نوجوانی شبی پدرپدر بزرگ من یک پری دریایی به غایت زیبا را درخواب می بیند وگفتگویی میان انها در می گیرد این ماجرا در چند شب متوالی تکرار می شود تا آنجاکه مهر و الفتی مابین انها پدید میاد و قرار می شود که در اولین یکشنبه آتی راس ساعت 10 پدر پدر بزرگ من در محلی که مقرر کرده بودند حاضر شود. محل قرار قسمت مشخصی از دیواره سد حومه ی شهر بوده و پدر پدر بزرگ من می بایست در محل مورد نظر حفره ای را ایجاد می کرده وانگشتش همانی راکه مخصوص حلقه است در دیواره سد فرو می کرده تاپری دریایی به همراه والدینش و یک کشیش که احتمالاً از آبزیان بوده در آنطرف دیواره سد حاضر شوند و از همان حفره حلقه ها ردو بدل شود و آن دو زندگی مشترکشان را آغاز کنند!
طبق مطالبی که پدر پدربزرگم در دفترچه ی حالا دیگر عتیقه شده ی خاطراتش نگاشته است ان چند روز تا زمان قرار را درآسمانها سیر می کرده و لحظه شمار روز موعود بوده . تا اینکه موعد فرا می رسد و وی در محل مقرر حاضر گردیده انگشتش را در حفره فرو میکند ساعتها منتظر می ماند ولی خبری از انسوی دیواره نمی شود!تا اینکه در کمال ناامیدی و ناراحتی از هوش می رود...و باقی ماجرا همانگونه اتفاق افتاده که شنیده ایدوخوانده اید!
می دانم که این ماجرا بیشتر به افسانه می ماند و احتمال وقوع آن در عالم واقع محال است ولی اتفاقی است که افتاده! چه ما بپذیریم چه نپذیریم!اینکه چگونه پدرپدر بزرگم تفاوتی مابین عالم خواب با دنیای بیداری قائل نشده ویا اینکه چگونه وبه چه وسیله ای در دیوار سد حفره مذکور را ایجاد کرده و ... همه و همه سوالاتیست که در ذهن خودمن نیز به وجود آمده ولی پاسخی منطقی برای آن نیافته ام!آنگونه که در دفترچه خاطراتش آورده فکر آن پری دریایی تا آخر عمر ذهنش  را مشغول کرده بوده حال شما ببینید که مادر پدر بزرگ من چگونه توانسته سایه ی یک زن دیگر آن هم ازنوع پری دریاییش را بر روی زندگیش تحمل کند!
آنگونه که شنیده ام در کشور شمانیز ماجرا به نحوی دیگر در کتابهای مدرسه گنجانده شده است! چرا کسی از خود نمی پرسد که آیا چیز مناسبتری برای پرکردن آن حفره در دسترس نبوده؟
به امانتداری شما در حفظ این راز مطمئنم!

توضیحات :
...گربه محض رضای خدا ( 33 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3