چه روز و شب ، چشم و دل به راه آمدنش باشي
و چه در اعماق وجودت آمدنش را و بودنش را انکار کني
او خواهد آمد
شـعـري نـمي سـرايـم ، الا بـراي تـو
چيزي نمي نـويـسـم ، جـز بـا ولاي تـو
خوابيده ايم ما و کسي نيست بشـنود
ذکر نـمازهـاي شـب و گـريـه هـاي تـو
آقـا درسـت نيـسـت بـگويـم ولـي چـرا
با اين سپاه خفـتـه و دل مـرده واي تـو
ما نان خشک هم به يتيمان نمي دهيم
تا گنـج هـاي خويـش بـريـزيـم پـاي تـو
خون مي کنيم در دل تو روز و شب ولي
بي بـهـره نيسـتيـم ز فيـض دعـاي تـو
چون جمعه مي شود همه ياد تو ميکنيم
آواره مي شـويـم به سـوي سـراي تو
امروز جمعه نيسـت و ياد تـو کـرده ام!
اين هم نشـان روشـني از اعتنـاي تو
روزي مي آيي و دم از اسلام مي زني
انـکـار مي شــويـد تـو و ادعــاي تــو
مي آيي عاقـبت و عـليـرغم مـنـکـران
پر مي شود جهان ز سروش صداي تو
روزي اگـر کـه لايـق ديـدار تــو شـــوم
شـعـري نـمي سـرايـم ، الا بـراي تـو
|