داستان

تحليل سياسي

مسعود اردكاني

تحليل سياسي 

تق
" ... نه بابا اين يارو اگه عرضه داشت همون تيلويزيونو اداره مي کرد . با اون قيافه ش ... "
" ... اتفاقا بدم اداره نکرد اين همه فيلم خارجي که از صبح تا شب پخش مي کنن ، 7 - 8 تا شبکه و ... يادت رفته دوره مديريت ممد آقا ... "
تق
" ... کجا آقا ؟ "
" مستقيم ... تا همين ..."
" نه داداش من سر چارراه مي پيچم "
غيــــــــــج تق
" هوي ... يارو مگه در طويلتو مي بندي ... "
" ... بــــله آقا شما يه نگاه به اين بنزا بکن اگه اينارو  نمي خريد  عمراً که تا سال 1400 ماشين پليس همون پيکان قراضه ها بود ... "
" ... عزيز جان شما که با کمالاتي ديگه چرا ؟ من شنيدم اين يارو  ، بنزا ، رو خريد براي خودشو چند تا از اون گردن کلفت ها از مرز آورده تو ! حالا کي مي خواد
آقا رو دستگير کنه ؟ بعد که ديدن گندش در اومد زود ميرن از اين آژير ماژيرا روش سوار مي کنن ... "
" بلا نسبت شما مگه قاطره ؟! که پالونشو عوض کنن ... ما با همه بي سوادي مون مي فهميم که نمي شه ... "
" اي آقا حالا اين يه مثالش بود ... شما اينهمه دزدي و کشت و کشتارو چي مي گي؟ اصلاً همين پليسا که جريمه مي کنن ! اينهمه پول کجا مي ره ؟ "
" ... بله منم که عرض مي کنم ... "
" يه ذره اينور تر بشين اين بنده خدا رو هم سوار کنيم ... "
تق
" ... آقا دستتون درد نکنه ... "
تلق ،  فيششششش
" کفتر کاکل به سر ، هاي هاي ... "
"... آره خدايي عجب صدايي داره ... "
" منکه مي گم بايد همين رئيس بشه تا اين ريشيا رو از سر کار برداره ! ..."
" ببخشيد آقا جسارتاً اگه ممکنه ظبط رو خاموش کنين "
"... بيا شاهد از غيب رسيد ، همينان که نمي ذارن دو دقيقه حال کنيم ... از اولش هم اون شوراي چيز  ردش کرد ... بعدم که با بدبختي حکمشو باطل کردن
که بتونه بياد ... حالام که اين آقا و هم مسلکاش ..."
" منظورتون چيه آقا ؟ ! بنده که به شما جسارتي نکردم ... "
"... نه خير آقا نمي توني جسارت بکني !! ... مرد حسابي تو که به قيافه ت مي خوره دانشگاه ديده باشي ! حالا شدي مخالف رئيس دانشگاهها ؟ ... "
" چه ربطي داره آقا ؟! شما چرا همه چيزو مصادره به مطلوب مي کنين ؟؟"
"واسه ما لفظ قلم حرف مي زني ؟ ... مصادره اون کسي مي کنه  که حساباي بانکي سوئيسش رفته روي دوازده رقم ! ... "
"... بابا صلوات بفرستين ! "
"... آره ديگه با سلام صلوات خون ما رو ..."
"  مرسي آقا من همين کنارا پياده مي شم ... "
تق
توق
" آقا چرا هفتصد تومن ... من هر روز دارم ميام ..."
" نرخ خط بالا رفته ! برو سر خط شيکايت کن !! "
" اي تو مصبت ... "

توضیحات :با عرض پوزش اگر به بعضيا پرداخته نشد به علت پياده شدن از تاکسي بود نه اغراض سياسي
ان شاء ا... تاکسي بعدي
شما به کی رای ميدين ؟ ( 5 )

شعر

این جمعه های بی تو

امين تاجور

این جمعه های بی تو 

آقـا ظـهـور کـن کـه دگـر ديـر مي شود
دارد جهان ز زنـدگيـش سيـر مي شود
گردنکـشان براي زميـن خواب ديـده اند
خوابي کـه بي ظهور تو تعبير مي شود
آقـا بـيـا بـبـيـن کـه ز طـوفان درد و رنـج
هر کودکي به کودکيش پـير مي شود
اين جمعه هاي بي تو چو کوهي به دوش ما
يـا هـمچـو بغـض تـلخ گلوگيـر مي شود
آه و فـغـان خـسـتـه دلان بــر وجـود مـا
چون ضربه هاي مهلک شمشير مي شود
فـردا خـدا نـکـرده نـيـايـي اگـر بـه شـهـر
در پـاي اهـل ميـکـده زنـجـيـر مـي شـود
آقــا درخـت بــاورمــان را نــگــاه کــن
دارد اسـيــر آفـت تـقــديــر مـي شـود
مـانـنـد مـوريـانـه در اطـراف اين درخت
طاغوت را ببين که چه تکثير مي شود
آقـا ظـهـور کـن کـه هميـن روز ها دگر
ايـن جويـبـار غـمـزده تبـخـيـر مي شود

توضیحات :با اندکی تغيير با مجوز شاعر !
بفرمايين تو  ( 4 )

خارج از دستور

معرفي(2)

مسعود اردكاني

اسمم مسعود ِ ! در روز 15 شهريور 1361 متولد شدم ، الان که دارم به جهت وفاي به عهد اين مطلب رو مي نويسم طبق فرمول زير 23 = 1384 - 1361 حدوداً 23 سال دارم ( اگر چه خودم قبول ندارم ! ) .
مهرماه سال گذشته از مقطع کارشناسي نرم افزار در دانشگاه آزاد ... فارغ شدم و با احتساب امروز 14 روز ديگه بايد خودم رو به معاونت وظيفه عمومي معرفي کنم . 
از اين چرنديات که بگذريم حرف ديگه اي واسه گفتن ندارم ، الاّ اينکه گهگاه دست به قلم مي برم و به شکل کاملا آماتوري يه چيزايي مي نويسم ، حالام که بعضي چيزا رو اينجا مي نويسم ! 
متاسفانه بايد بگم از اون دسته آدمايي که هزار جور هنر دارن و همه آدماي معروف ( غير از خودشون ) رو مي شناسن و تمام کتابهاي مهم و روشنفکري رو خوندن و ... نيستم . 
الانم ديرم شده بايد برم .

توضیحات :
وارد نشويد! ( 1 )

خارج از دستور

خود اصلاحي ( Self Betterment )

مسعود اردكاني

" ... آدم ، اگه آدم باشه منتظر نمي شه تا يکي بزنن پس گردنش ، اونوقت سر عقل بياد ؛ خودش ، خودشو مي سازه ! ... " 
اين جمله و هزار تا ديگه از همين دست خزعبلات آخرين يادگاري هاش محسوب مي شن ! اگر چه هيچوقت ميخ آهنين آقا در سنگ ادراک ما فرو نرفت علتش هم اگه نگم همه ش ، نصفش مربوط به اين بود که خودش هم چندان اهل عمل نبود . نصف ديگه ش رو هم بذارين پاي ضعف ِ گيرايي ِ بنده ! 
اما اينکه چرا يه دفعه يادش افتادم بر مي گرده به همون جملهء اول ؛ حدود دوهفته ست که چراگاه راه افتاده و بايد بگم اگه بروبچه هاي خودمون رو بي خيال شيم روي هم 14 تا ويزيت هم نداشتيم . اين شد که به فکر چاره افتادم و به هر کسي که دستم رسيد گفتم اگه مي شه يه نگاه به چراگاه بنداز واشکالاتش رو بگو ! 
سينا مي گفت : " چرا خودتونو معرفي نکردين ؟ " .
گفتم : " کرديم ! " . 
گفت : " نه ! بايد درست و حسابي خودتون رو معرفي کنين ؛ بگين چند سالتونه ، چي خوندين ! کاراتون چيه ؟ و ... " 
گفتم : " ديگه ؟ " . 
گفت : " ديگه اينکه سايتت اصلا ( FUNNY ) فاني نيست ! " 
گفتم : " يعني چي ؟ جک بنويسم ؟ " . 
گفت : " نه اما مطالبت سنگينه ، اکثر وبلاگ خون ها دوست دارن چيزاي با حال بخونن ." راست مي گفت ! .
 بيژن بيشتر به فرم چراگاه گير داد ! و البته چون از اون دسته طراح هاييه که بيشتر به طرح اعتقاد داره ، تا رنگ ، در مورد رنگها هيچي نگفت اما به بعضي از بي تناسبي بودن هاي فرم ظاهري چراگاه اشاره کرد . 
يکي از دوستان جديد هم که جزء اولين بازديدکنندگان اينجا بود ، کلي زحمت کشيد تا به من فهموند " زرد اُکر " چه رنگيه و بالاخره بعد از چار پنج بار مکاتبه که از پررويي من و پر حوصلگي ايشون نشات مي گرفت ، رنگ آجر زمينه اين شد که مي بينين .
 اما اصل خود اصلاحي هنوز مونده يعني يه معرفي درست و حسابي و يه خروار مطالب Funny طلبتون ! احتمالا" براي خالي نمودن حاشيه هاي آجري سايت يک کادر به نام حواشي در حاشيه سمت چپ اضافه مي شه که توي اون فقط چيزاي باحال و ... قرار مي گيره ، راستي بازار سياست هم اين روزا داغه ، شايد به اينوري ها يا اونوري ها فحش داديم يا اصلا سر تا ته نظام رو تحريم کرد . 

" ويزيتور زياد بشه ! ژورناليست بازي هم در ميآريم ! ... " .

توضیحات :
اصلاحــاااااات مي کنيـــــــم ! ( 4 )

شعر

هر هفته يک غزل

مسعود اردكاني

هر هفته يک غزل 

اي خنده هاي تو شيرين تر از عسل
وي اشـتـيـاق تـو انـگـيـزه غـزل
جاريست مهر تو در جان عاشقان
حـادث تـر از ابد ، قـادم تـر از ازل
ورد زبان ماست گريان و بي شکيب
هر روز صبح و شب ، الغوث ، العجل
وقتي که ندبه ها ماندست بي جواب
يـعنـي نـمي خـري گـفتـار بـي عمل
گر نيست چشم ما شايان ديدنت
گـهگاه يـک نـظر بـنـما تـو لا اقـل
عمرم تمام شد در حسرت وصال
شـايـد بـبـيـنمـت با ديـدن اجـل
عهديسـت بين من با انتـظـار تو
تا ديدن شما هر هفته يک غزل

توضیحات :
    گزيده نظرات شما  
منتقد  
هیچ اشکال فنی نه تنها بر شعر وارد نیست بلکه از نظر فنی فوق العاده قوی است! اما یک چیر! و آن بافت غزل است. من خواننده را به درون نمی کشاند و ابن حاکی از تصویر سازی ضعیف شاعر است که پیامد آن تجسم نبخشیدن و به تبع آن بی روح بودن کالبد شعر است. لغات سرشار از معنایی که شاعر با آنها شعر را بمباران کرده می توانست در حجم کمتری اما با فضا سازی متناسب شعر را به اوج برساندوآن را به شعرواره نزدیکتر کند تا آنجا که ذهنواره ها خود به خود جاری شود. به متعهدین و متخصصین چشم امید بسی بیش تر است. سرت سبز و دلت خوش باد جاوید! شاعر.
    پست الکترونیک  
 

گفته های شما ( 3 )

داستان

استعفاء نامه

مجتبی جعفري

استعفاء نامه 

گرماي خورشيد به زور از لابه لاي پرده هاي عمود به زمين که پنجره را راه راه کرده بودند ، آمده بود توي اتاقي که سردي را ياد آدم مي اندازد و نورش از حلقه نقره اي که گوشي را نگه داشته بود به در و ديوار مي خورد . 
" خدا حافظ ... " ، تنها صدايي که توي اتاق بود و پشت سرش زوز? گوشي و صداي رفتنش توي بغل تلفن بود . سنگيني خطهاي دفتر قسمت مرد ، ابروهايش را از کمر شکسته بود . نگاهش هنوز زير کرکر? پلکهايش به طرف کاغذ روي ميز مانده بود که بين سايه هاي عمود پرده ، نعش خودکاري دراز به دراز روي آن افتاده بود . اسلحه اش را که بست ، کتش سر انگشتش گير کرده بود .
 حالا صداي کفشهايش موسيقي متن کاغذ روي ميزش شده بود ... 
بسمه تعالي 
استعفاء نامه 
اينجانب سروان فرهاد سهرابي فرزند فريدون به شماره شناسنامه ... صادره از ايرانشهر ... .
 دستش از آستين کتش بيرون آمد ، در راهرو را باز کرد . پايش را پايين گذاشت در را بست جلوي گاراژ از ماشين پياده شده بود . از جلوي ديوار گوشتي جلوي در رد شد و کارتش را بالا برد تا براي چند ثانيه هم که شده ، چشمهاي گرسنه سرباز جلوي در را که مثل کفتار بوي لاشه غيرت آدمها را حس کرده بود از توي توبره لنگ پاچه مردم در بياورد . هنوز دست سرباز بيخ گوشش نرسيده بود که صداي پاي مرد تمام شد. سروان مثل عکس توي قاب چهارچوب در بود که دستهاي ستوان مثل چوب خشک شد و چسبيد به پهلويش و همانطور که گردنش غاز مي کشيد ، " تق " ، پاهايش را کوبيد به هم . 
" خب " سروان گفت و ستوان حرفهايش را از توي حجم ريشهايش چسباند به ته حرف سروان : " قربان ، هيچي پيدا نکرديم " . 
_ " بگو سرباز جلوي در بياد . " 
سروان دستش را توي جيب کتش کرد و نشست بالاي سر جسد که جاي چاقو روي تنش معلوم بود . " تق " کش دستکش را ول کرده بود . چانه خوني اش را چرخاند . يک پسر شانزده هفده ساله که شايد توي سرماي هوا ، پوست نازک پيشاني اش جمع شده بود و موازي هم بالا آمده بود با سنگيني دستش پلکهاي پسرک را مثل کرکره مغازه پايين کشيد ، تا شايد جلوي بغضي که وجودش را پر کرده بود و داشت از چشمهايش سر مي رفت را بگيرد . دستکش را در آورد و به پيراهنش دستي زد . انگار صداي پچ پچ گروه انگشت نگاري که دنبال رد دست ها مي گشتند ، توي اتاق مانده بود . انگار بوي گند و تعفن را نفسش را بند آورده بود . هنوز جوابي براي چشمهايش پيدا نکرده بود که چيز قلنبه اي را حس کرد . دست کرد لاي يقه کتش ، يک تيکه سوراخ شده بود . کاغذي که شايد شصت بار تا خورده بود ... 
" به نام خدا همون خدايي که خواست ما باشيم و بعد نمي دونم ما ولش کرديم يا اون ما رو بي خيال شد وقتي اين رو مي خونين که يا مردم يا کشتنم . خلاصه اينکه مونده پاي استعفام رو مهر و امضا کنه ... "
چشمهايش از روي کاغذ سر مي خورد روي جسد که با صداي پاي ستوان متوجه سرباز شد . گوشه اتاق مثل يک تيکه چوب خشک بود . تازه موهايش جوانه زده بودند . شايد با يکي از همان چاقو هايي که روي تن پسرک نقاشي کرده بودند ، روي دهانش خطي کشيد و به سرباز فهماند جلوتر بيايد . قبل از اينکه جنازه لبخندش روي روي لبهايش بماند ، سربازکه يک دفعه توي جواب نگاه سروان با کوبيدن پاهايش به هم ابراز وجود کرده بود ، دوباره صداي پوتينهايش را توي اتاق ول کرد . 
کاغذ را بالا برد و رفت طرف پنجره اي که رو به صحن گاراژ بود ، تا شايد نکبتي که همه لباسهاي سرباز را پر کرده بود و داشت به لجنش مي کشيد ، را بيرون کند . 
" وقتي ماموراي توي خيابون رو مي بينم يادم ميره يه چيزي مثل اعتماد هم هست ... " لرزش چشمهايش رو به صحن تمام شد ، دستهايش را پشت سرش به جان هم انداخت ، پاهايش را بيشتر کشيد و رفت طرف سرباز که کله اش مماس ريشهاي ستوان بود . 
_ " چطوري ؟! " 
_ " مرسي قربان ، خوبم ." 
چشمهايش را با يک منحني نازک بين لبهايش ، توي چشمهاي سرباز قفل کرد . هنوز انتظار سرباز معني نشده بود که دست سروان از صورتش جدا شد. سرباز تا خواست دستش را مرهم رد انگشتهاي سروان کند به چهار ميخ حرفهاي سروان آويزان شده بود : " مرتيکه اُزگل پدرسگ ، از بي غيرتي تو وامثال تو اين افتاده اينجا ، گمشو بيرون ! " 
                                                         [] 
زير سايه هاي موازي کرکره ، روي ميز جلوي سروان ، استعفاء نامه ، زير جنازه يک خود کار مانده و از دو روز پيش تا حالا گزارش پزشکي قانوني هم شده است ، همسايه اش . ولي انگار نعش تکراري پسرک روي خطها وکلمه هاي کاغذ را گرفته که حتي جا براي امضاء هم نمانده است .

توضیحات :
نظرات شما ( 7 )

نوعي نگاه

سوء تعبير

مسعود اردكاني

سوء تعبير 

هشت نه سالت بيشتر نيست ، درست همون سني که هر بچه اي بي خيال همه چيز و همه کس سر گرم بازي و جست خيزه ، همون حال و هواي گرم و عرق کرده بعد از گرگم به هوا ؛ اما انگار حال و هواي تو يه کمي فرق داره ؛ انگار موقع خاله بازي بيش از حد مامان يا بابا بودن رو جدي گرفتي ، انگار وقتي وسط حياط دخترا روبروي پسرا وايستادن و دارن کل کل مي کنن ؛ " ... پسرا شيرن مثه شمشيرن ... دخترا موشن مثه خرگوشن ... " ؛ دوست داري بري دست طرفت رو بگيري و با هم گوشه حياط زير سايه بشينين ... . آخه خيلي دوسش داري ... خيلي خيلي ... آره عاشقش شدي ؛ البته اگه درستون به " عين " رسيده باشه  .
 سيزده چارده ساله که مي شي هزار جور قصه براي زندگيت داري که توي همش اون نقش اوله ، به جاي ترانه Dj X گوش دادن شعر حافظ و مولوي مي خوني و ... . 
يه روز مي شنوي که پسر همسايه عاشق يه دختر دبيرستاني شده و با هم ميرن کافي شاپ ، کم کم مي بيني توي دنيا انگاري همه عاشقن ... ولي باز يه جاي کار مي لنگه اينا چيزايي درباره معشوق شون ( که ديگه اسمش مِترس و شاتسي شده ) مي گن که اصلا" توي مخت فرو نميره ، بعد کم کم حساب دستت مياد ... اونقدر سرت مياد تو حساب که وقتي ازت مي پرسن " تا حالا عاشق شدي ؟!! " ، بدون يه لحظه مکث و ترديد مي گي : " نه بابا به نظر من اين حرفا همش چرنده ..! مال تو شعر و اينجور چيزاس ... ".
                                                            xxx
 دو سه ساله که کتاباشو مي خونم ... از روزي که يه پاراگراف از نوشته هاش رو از سر اجبار توي نوبت دندون پزشکي خوندم بدجوري شيفته اش شدم ، افتادم دنبال کتاباش ، اما بعضي از کتابفروشي ها حتي اسمشو نشنيدن ، اونايي هم که شنيدن يه جوري چپ چپ نگاهت مي کنن که انگار ... ، بالاخره پيدا کردم هر چند فروشنده مي گفت : " اگه تو اين تيپ کار مي خواي چرا ... رو نمي بري ؟ " ؛ يکي يکي از زير سنگ کتاباشو پيدا کردم و به جاي خوندن جمله ها رو مي جويدم . 
انگار آقا رو فرستادن تا حرفاي نگفته و نگفتني مارو کتاب کنه ! . دو سه هفته پيش يکي از بچه ها سراغ کتاباشو مي گرفت يه جوري ازش تعريف مي کرد که توي دلم گفتم : " تو هم بله ؟!! " اما نه توي همين سه هفته هر چي آدم روشنفکر و تحصيل کرده ديدم همه شون درباره اون حرف مي زنن ، ديروز يکي از اون دو آتيشه ها که توي يه ماه اخير همه کتاباش رو خونده بود مي گفت : " تا حالا ازش چيزي خوندي ؟ " . گفتم : " نه از اين جور آدما خوشم نمياد ، يه پاراگراف از نوشته هاشو توي روزنامه خوندم حالم به هم خورد ... " .
                                                         xxx
 ... هنوز سال 76 نشده که 20 - 30 ميليون آدم با همديگه سر از تخم در بيارن ؛ اما تو توي خيالت دنبال آزادي مي گردي ، با خودت فکر مي کني اگه به جاي اينکه دو تا تمدن به جون هم بيفتن و همديگه رو تيکه تيکه کنن مي شد مثه آدم با هم بحث مي کردن و حرف حساب مي زدن چي مي شد ؟ ( کاري هم به هانتينگتون و ... نداري ) . 
بالاخره سال 76 شد دم دماي خرداد 20 ميليون آدم همه با هم آزادي خواه شدن و بيست پلاکارد گفتگو چسبيد به در و ديوار شهر . حالت بد شده تصميم گرفتي دور آزادي و گفتگو و ... رو خيط بکشي اصلا دموکراسي و انتخابات واين بساطا تحريم !! . نشستي گوشه اتاقت که در باز مي شه و بيست ميليون آدم که همه شون همه چيزو تحريم کردن ميان تو !! ... تصميم مي گيري بري بميري ! .
                                                        xxx
 خيلي فکر کردم راهش مرگه ، آره مردن خيلي چيزا رو عوض مي کنه ، هر طوري به قضيه نگاه مي کردم مي ديدم بايد بميرم ! کاشکي مي شد بخوابم صبح بلند شم ببينم مردم ... . نه به اين چيزا کار درست نمي شه راهش خودکشيه ! آره تنها راه باقي مونده . 
کشوي ميزو باز کردم و شيشه اي که از قبل تدارک ديده بودم بيرون آوردم ؛ يه جور سم ِ که در عرض يک دقيقه کارت رو مي سازه در شيشه رو باز کردم که اومد تو ، گفتم : " اينجا چيکار مي کني ؟ " گفت تصميم داره خودشو بکشه اومده تا از سم من به طور مشترک استفاده کنيم . ديشب باباش سيماي گيتارش رو با سيم چين قطع کرده بود دستش هم بدجوري زخم شده بود . سعي کردم منصرفش کنم ولي نشد . شيشه سم رو گذاشتم روي ميز ... الانم سرحال و قبراق دارم واسه 99 سالگي ام نقشه مي کشم .

توضیحات :
تصویر متن کار جعفره !
که ببیند مرا ، چنان که منم ؟ ( 1 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3