![]() حال و روز |
این روزای دم عید اگه به قیافه آدما نگاه کنی ، اگه بتونی حرف دلشون رو بشنوی چیزای خیلی جالبی دستگیرت میشه ! حال و روز بعضی از آدما داره میگه : امروز روز شادی و امسال سال گل *** نیکوست حال ما و نکو باد حال گل
اما اون یکی میگه : رنگ سال گذشته را دارد همۀ لحظه های امسالم
سیصدو شسصت و پنج حسرت را همچنان می کشم به دنبالم یا :
خوش آمد گل وزان خوشتر نباشد *** که در دستت به جز ساغر نباشد یا : امسال نیز یکسره سهم شما بهار *** ما را درین زمانه چه کاریست با بهار ؟
گلهای بی شمیم به وجدم نمی کشند *** رقصی دراین میانه بماناد تا بهار
ببخشید که دارم چرت و پرت می گم اما حتما شماهم می دونین که حال و روز واقعی مردم اون چیزی که از رسانه ها پخش می شه نیست !! فقط خواستم یاد آوری کنم ...
اما بعد اگه کسی هست باید براش کارت تبریک می فرستادم ولی قصور کردم بیزحمت « اینجا »کلیک کنه . این خزعبلات آدمیه که مجبورش کردن این روز آخری تا ساعت 19:00 اضافه کار بمونه ! اضافه کار بدون اینکه کاری داشته باشی !!! با آرزوی سالی خوش برای همه
![]() ![]() |
| توضیحات : |
نوعي نگاه نوشته شده در : دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴ ساعت : ۰۱:۴۰:۴۵ |
![]() به نام ... |
و به نام ... |
| توضیحات : |
نوعي نگاه نوشته شده در : دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴ ساعت : ۰۰:۲۰:۱۱ |
![]() ايمان نياوريم ! |
باران ،نسيم ،گل ،همه يعني بهار هست ! يعني شکوفه هست اگر رنج خار هست . آواز بـي دريـغ قـنـاري در ايـن قـفـس يعني اميد پر زدن از اين حصار هست مـا را به پـوچي ابـدي مي دهد نويـد يأسي که در اهالي اين روزگار هست در هاي آسـمـان همـه بـازنـد ، بشـنويد ! آري دوباره بانگ « انا الحق » و دار هست بـن بسـت هـاي فلسـفه باور نمي کننـد بـا بـال شـعر ايـن همـه راه فرار هسـت « ايمان نياوريم به آغاز فصـل سـرد »* تا در جهان جوانه اي از انتظار هست . |
| توضیحات :* مصرع اول بيت آخر را با تغيير از «بياوريم» به «نياوريم» از يکي از اشعار فروغ فرخزاد که در مجموعه اي با همين نام منتشر شده وام گرفته ام . ** بر سر آنم که گر ز دست برآيد تا پايان فروردين ماه چراگاه را با مطالبي بهاري يا همان بهاريه ها به روز کنم ، به لطف خدا و همت دوستان . |
شعر نوشته شده در : پنج شنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۴ ساعت : ۰۷:۱۱:۳۹ |
![]() منم ز تيره "عين القضات" |
||||||||||
بـر اين كويـر عطش زا اگر كه باريدم
خودم زمين شدم و در خودم بهاريدم شما جماعت اهلي كه اهل اينجاييد مـرا ز دايـره وحشـيـان شـمـاريـدم منم ز تيره "عين القضات" و مي دانم كـه عاقـبت به سـر دار مي سپاريدم فقط به ياد سپاريد اينكه بعد از مرگ دوـباره سـبز شـوم هر كجا بكاريدم مـرا رهـا كنيـد در اتـاق تـنـهاييم... ...چـرا به حال خودم وا نمي گذاريدم؟ |
||||||||||
| توضیحات : | ||||||||||
|
||||||||||
شعر نوشته شده در : جمعه ۱۹ اسفند ۱۳۸۴ ساعت : ۰۷:۴۴:۴۴ |
||||||||||
![]() بوسه تب دار |
پیشانی ام داغ بود .داغ داغ تنم داشت گر می گرفت.انگار دور تا دورم هاله گرما بود.همه می گفتند تب دارم.شاید هم حرفها یم هذیان معلوم میشد . جرات نداشتم دست بگذارم روی پیشانی ام.می ترسیدم که دستم بسوزد.شاید ردش میماند.انگار چیزی داشت منفجرم می کرد.هر چه فکر میکردم یادم نمی امد طعم بوسه ای را روی لبهایم چشیده باشم..... |
توضیحات :تصویر متن یه نقاشی از Joël Lacroix است ! تفسیر با شما ![]() |
داستان نوشته شده در : دوشنبه ۰۸ اسفند ۱۳۸۴ ساعت : ۰۱:۰۵:۵۵ |
|
![]() |
![]() |
|