![]() رهایی |
||||||||||
ای کاش می شد از غم بودن رها شوم |
||||||||||
| توضیحات :چون این شعر تازه ست ممکنه اشکلات زیادی داشته باشه ! شما بی زحمت گوشزد کنین ! مرسی . | ||||||||||
|
||||||||||
شعر نوشته شده در : پنج شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۴ ساعت : ۰۵:۰۱:۱۷ |
||||||||||
![]() Happyend یعنی پایان ِ خوش ( قسمت آخر ) |
... « من! سيندرلام!» حسن گفت:« به! به! چه با كمالات اينجا چي كار مي كنين اين وقت شب» دختر گفت :«من راستش! ... راستش!!!...» حسن حرفش رو قطع كرد و با لحنيي نگران پرسيد:« نكنه ار خونه فرار كردي» دختر كه بهش برخورده بود يه خورده خودش رو جمع و جور كرد و با لحن جدي گفت:« اين حرفها چيه كه مي زني آقا! من كه دختر فراري نیستم!!!» حسن گفت:« واي اين چه حرفيه!؟ من كه اينو نگفتم فقط پرسيدم!» دختر لحن جدي رو عوض كرد و با هيجان ادامه داد:« من رفته بودم قصر مهموني پسر پادشاه واي نمي دوني كه چقدر باشكوه بود همه جا نور همه جا رنگي همه جا گل همه جا شيريني ، تازه از همه مهمتر وقتي بود كه شاهزاده منو براي رقصيدن دعوت كرد» چشماشو بست و شروع كرد به حركات موزون و ملايم انجام دادن از اين طرف به اونطرف مي رفت و آهنگي رو زير لب زمزمه مي كرد حسن هم كه خوشش اومده بود مات و مبهوت تماشا مي كرد كه ناگهان دختر به خودش اومد و ايستاد دستهاشو زد به كمرش و سر حسن داد زد كه(( :اوهوي!!! چرا وايستادي نگاه مي كني؟)) حسن دستپاچه شد و گفت:« خب بعد چي شد؟» دختر كه سريع تغيير حالت مي داد اين بار با لحني غمگين ادامه داد:« هيچي ساعت دوازده شد و محبور شدم از قصر بزنم بيرون» حسن پرسيد:« مجبور چرا؟» |
| توضیحات : |
داستان نوشته شده در : جمعه ۱۶ دی ۱۳۸۴ ساعت : ۰۵:۳۳:۱۶ |
![]() کوتاه نوشته ها |
ماچ آبدار
تو خیابون میرفتیم که نگاهمون مثل سگ و گربه افتادند به جون هم از این طرف خیابون به اون طرف خیابون و از این کوچه به اون کوچه .آخرش هم خسته و له له کنان و له له زنان با یک فاصله چند قدمی از هم وا رفتیم دوتاییمون . بعدش هم به این نتیجه رسیدیم که پلکهامون رو بگذاریم روی هم و به هم فرصت بدیم تا همدیگر رو فراموش کنیم یا فرصت رفتن رو به هم بدیم اما نه مثل سیگار که با دفعه آخر یا یک دود دیگر قرار باشه ادامه ندیم پلکهامون رو بستیم و به فاصله یک دور شدن سریع باز کردیم عجب تفاهمی . پلکهایی روی چشم های کوچک شاید چشمکهایی آره ما به هم چشمک زده بودیم .همین . |
| توضیحات : |
داستان نوشته شده در : جمعه ۰۹ دی ۱۳۸۴ ساعت : ۲۲:۲۵:۳۴ |
![]() Happy end یعنی پایان ِ خوش ( قسمت اول ) |
ننه دلش مثل سير وسركه مي جوشيد ، اما چاره اي نبود به نظر خودش وبقيه اين تنها راه علاج مشكل تنبلي حسن بود ، . . . حسن آخرین سيب روي چارچوب در رو برداشت پاشو از در خونه گذاشت بيرون تا سيب بعدي رو هم برداره كه يهو ننه از كمينگاهش ، كه پشت تنور بود ، پريد بيرون و در خونه رو بست و كلونش رو انداخت و منتظر شد ، منتظر شد تا صداي داد و بيداد حسن و بشنوه يك دقيقه گذشت ، دو دقيقه ، . . . نخير خبري نشد ديگه طاقت نياورد و داد زد :« ننه حسن ! كجا موندي ؟! » « اينجام كنار در نشستم !!» ننه تعجب كرد ادامه داد : « من در و بستم نفهميدي ؟ » حسن گفت : « كچلم ، نفهم كه نيستم ! » ننه گفت: « آخه ! » حسن حرفشو قطع كرد و ادامه داد :« آخه نداره ! تابلو بود نقشه اي توسرت ِ وگرنه تو اين موقع سال كه يه دونه سيب تو خونه كدخدا هم پيدا نمي شه ! اين همه سيب اينجا چه كار مي كرد ؟ ننه گفت : « ننه قربونت بشه ! من اينكار و واسه خودت كردم ! بلكم اينطوري تنبلي از سر ت بپره بري پي يه كسب و كاري ! چه مي دانم از اين بطالت و بيكاري در بياي !» حسن بي حوصله گفت :« لا اقل يه تيكه نوني چيزي بده كه تا كار گير بيارم از گشنگي نميرم!» ننه يه لحظه مكث كرد و بعد گفت:« نه ننه مي ترسم در رو باز كنم چشمم تو چشت بيفته رات بدم بياي تو بعدشم اون همه سيب از روي زمين جمع كردي تا اونا رو بخوري ان شاا . . . كار گير مي ياري!» |
| توضیحات : |
داستان نوشته شده در : شنبه ۰۳ دی ۱۳۸۴ ساعت : ۰۳:۵۴:۳۹ |
|
![]() |
![]() |
|