شعر

رهایی

مسعود اردكاني

ای کاش می شد از غم بودن رها شوم
از درد های مـمـتـد ایـن تـن  رهـا  شوم
با شعـر ،  با خـیال دمی همسفر شـوم
از جـنـگهـای زور و زر و زن ، رهـا شوم
شـایـد یکـی  دو بـیـت کـه بالا بیـاورم
از حـسـرت دوباره  سـرودن رها شوم
شایـد دمی به خواب رود این الاغ پیـر
تا من هم از کشاکش سودن رها شوم
از گـردش زمـانـه  سـرم گیـج می رود
ای کـاش مثـل سنگ فلاخن رها شوم
آسـیـمه سر به سوی حصارت بیایم و،
هـمـراه با طـنـیـن شـکستـن رها شوم
تـا تـو کنـار پنجره تـان هـی نــِایستی
تـا من ز رنج بی تو نشسـتن رها شوم
تـا بـا یکی دو جـمله کوتـاه و مختصـر
از تو رها شوم من و ، از من رها شوم
از این رهـا شدن که هـمه فکر من شده
از فکـر، از عـلاقـه، نوشتـن، رها شوم
این کاغذ سفید کمی خط خطی که شد
از ایـن ردیـف  و قافـیـهء ان رهـا شـوم

توضیحات :چون این شعر تازه ست ممکنه اشکلات زیادی داشته باشه ! شما بی زحمت گوشزد کنین ! مرسی .
    گزيده نظرات شما  
جعفر  
امیدوارم این چند خط به حساب علاقه ام به شعرهای قبلی مسعود وتعارفات روزمره گذاشته نشه!!! bijanاون بالا نوشته:(( شعربدی نیست ...))فکر می کنم این جمله یه مقدار بی رحمانه! است. ازنظر فرم بعیدمیدونم اشکالی برش واردباشه!خوش اومدن از محتوا هم که بستگی داره به این ((دل وامونده!!)).درکل به نظرمن معیار برای سنجش کیفیت یک اثر(فرهنگی!ادبی!هنری!و...)مقدار چسبشه!!_یعنی اینکه بهت می چسبه یا نه؟! (البته این قضیه نبایدچشم آدم رو به برای دیدن معایب کار کورکنه!)_ منظورم اینه که وقتی می بینی یکی حرف دل تو رو می زنه همچین خوشت میآد!واگه دستت بهش می رسه ویه مقدار مبادی آداب باشی باید بهش بگی دستت دردنکنه!بدنیست یه یادی هم بکنیم از این بیت ((محمدعلی بهمنی))که می گه: غمی که درسخنت داری همان غم است که من دارم همان غمی که به تفسیرش به هر بهانه سخن دارم درضمن درموردعنوان این شعرهم یه گریزدیگه بزنیم بازم به(( بهمنی)): _البته به طور خلاصه و فقط در راستای پیشبرد هدف!!_ (شاعرمبارکت باد... ...یامرگ یا< رهایی>) ببخشید! زیاد حرف زدم!!!
     
 
احسان  
نسبت به بقیه شعر هایی که ازت خوندم خیلی ضعیف تر شاید به خاطر استفاده از کلمات قدیمی در بعضی از ابیات ودر عین حال ارایه بعضی تصاویر جدید امروزی در دیگر ابیات به طور همزمان در شعر بلاخره یا رومی روم یا زنگی زنگ بیت سوم وچهارم یا بیت پنجم و هفتم از لحاظ زبانی اصلا به هم نزدیک نیستند حتی زبان دو مصرع بیت پنجم با هم فرق می کند
     
 
مسعود  
بالاخره یکی پیدا شد و باب نقد ر وباز کرد ! اونم احسان همیشه غایب ، اما بی زحمت بگو : 

1 - کجای زبان بیت پنجم قدیمیه و کجاش جدید ؟ 

2 - استفاده این کلمات قدیمی رو من در اشعار کسانی مثل بهمنی و قیصر هم دیدم ! می شه بگین فرق اونا چیه ؟

3 - حتما" جواب این کامنت رو بذار تا روالی رو که هدف چراگاه بوده و خودت شروعش کردی ادامه بدیم .

 دمت گرم و سرت خوش باد ...
    پست الکترونیک   وب سایت
 
احسان  
1_از گردش زمانه سرم گیج میرود یک تصویر جدید ولی مثل سنگ فلاخن رها شدن زبان قدیمی 2_فرق شعر شما با اقای بهمنی و... اینه که اونا تونستند کلمات قدیمی بدون اینکه تو ذوق بزنه بیارن ولی شما نتونستی 3_این هم جواب کامنت 4_لینک ما رو هم بذار تو لینکدونیت
      وب سایت
 
مسعود  
احسان جان دستت درد نکنه ولی : 1 - " با سنگ اگر نه سنگ فلاخن مخالفم " این مال کاظمی ِ به نظرت قدیمی یا جدید ! البته نگو که چون کاظمی شاعر این بیت بوده ایرادی بهش وارد نیست ! البته من خودم رو با امثال بهمنی سنگ نمی کنم اما برای من جالبه که گیر کار رو در بیارم، قبول دارم که " ای کاش مثلسنگ فلاخن رها شوم " به زبان محاوره نیست اما تقریبا" توی هیچ شعری از زبان محاوره استفاده نکردم . اگه بخوام قضیه رو بشکافم باید بگم که در مصرع مذکور عبارت " ای کاش مثل " که کاملا به زبان امروزه ، فعل "رها شوم" هم قدیمی نیست !!! ولی آنرا هم مگر با " ول شوم!" عوض کنیم . می مونه کلمه " فلاخن " که مترادف قلاب سنگه حالا من یه مصرع دارم که مشکلش فلاخنه و کاظمی هم ... نظر تو چیه ؟ «راستی از جمیلی خبری داری ؟ فکر کنم بد نیست بحث از حالت دوطرفه خارج بشه و چند طرفه بشه »
    پست الکترونیک   وب سایت
 

آخی رها شدم ( 17 )

داستان

Happyend یعنی پایان ِ خوش ( قسمت آخر )

جعفر بهروان

Happyend یعنی پایان ِ خوش ( قسمت آخر ) 

... « من! سيندرلام!»  حسن گفت:« به! به! چه با كمالات اينجا چي كار مي كنين اين وقت شب» دختر گفت :«من راستش! ... راستش!!!...» حسن حرفش رو قطع كرد و با لحنيي نگران پرسيد:« نكنه ار خونه فرار كردي» دختر كه بهش برخورده بود يه خورده خودش رو جمع و جور كرد و با لحن جدي گفت:« اين حرفها چيه كه مي زني آقا! من كه دختر فراري نیستم!!!» حسن گفت:« واي اين چه حرفيه!؟ من كه اينو نگفتم فقط پرسيدم!» دختر لحن جدي رو عوض كرد و با هيجان ادامه داد:« من رفته بودم قصر مهموني پسر پادشاه واي نمي دوني كه چقدر باشكوه بود همه جا نور همه جا رنگي همه جا گل همه جا شيريني ، تازه از همه مهمتر وقتي بود كه شاهزاده منو براي رقصيدن دعوت كرد» چشماشو بست و شروع كرد به حركات موزون و ملايم انجام دادن از اين طرف به اونطرف مي رفت و آهنگي رو زير لب زمزمه مي كرد حسن هم كه خوشش اومده بود مات و مبهوت تماشا مي كرد كه ناگهان دختر به خودش اومد و  ايستاد دستهاشو زد به كمرش و سر حسن داد زد كه(( :اوهوي!!! چرا وايستادي  نگاه مي كني؟)) حسن دستپاچه شد و گفت:« خب بعد چي شد؟» دختر كه سريع تغيير حالت مي داد اين بار با لحني غمگين ادامه داد:« هيچي ساعت دوازده شد و محبور شدم از قصر بزنم بيرون» حسن پرسيد:« مجبور چرا؟»
 دختر رفت كنار درختي نشست شروع كرد به تعريف كردن كه دختر يه آدم ثروتمند بوده كه پدرش بعد از مرگ مادرش با نامادري اش ازدواج مي كند پدرش مي ميره و نامادري و دختراش اذيت و آزارش مي كنند و ماجراي مهموني ديشب و فرشته چاق و مهربون كه خيلي كمكش كرده . . .
. . . حسن هم ماجراي خودش رو براي دختره  تعريف كرد اين تعريف كردن ها اينقدر طول كشيد تا كم كم هوا روشن شد  . . .
توي اين حرف زدن ها هر چند وقت يك دفعه يكي خودش رو براي اون يكي لوس مي كرد تا به حساب خودش دل اون يكي و ببره . حسن كه حالا ديگه روي علف ها  كنار درخت دراز كشيده بود دوتا دستاشو رو زير سرش گذاشته بود و به آسمون ها نگاه مي كرد از دختره پرسيد:« ببينم براي تو مهمه كه من كچلم !!!» دختر گفت:« نه اصلا . . .!!! اتفاقا بعضي از كچلا خيلي جذابن ! مثلا همين یول براينر» حسن تا اين رو شنيد سريع سرشو برگردوند طرف دختره و گفت:« این یارو كه  مي گي همين شازدهه ست ؟!»  دختر گفت:« نه بابا توام ! یول براينر هنر پيشه اس»  حسن كه خيالش راحت شده بود و از اينكه با يه هنرپيشه مقايسه شده احساس خوبي پيدا كرد دوبار برگشت و به آسمون خيره شد و مشغول خيالبافي  شد كه يكهو متوجه شد كه دختر از جاش پاشده و داره لباسش رو مي تكونه تا بره هول شد و از جاش پريد و پاشد وايستاد و گفت :« چي شده؟!» دختر جواب داد:« هيچي ديگه مي خوام برم»
حسن گفت:« نه تو رو خدا اگر تو بري تكليف من چي مي شه» دختر در حاليكه سعي مي كرد خودش رو لوس كن گفت:« شوخي نكن بذار برم» حسن گفت:« مي خواي با من بياي بريم چار تپه » دختر گفت :« چار تپه . . . چارتپه !. . .  چار تپه كه ميگن جاي قشنگيه اما مردمش بدن» حسن گفت:« بابا خودم و خودت و عشقه به مردم چي كار داريم» دختر با همون لحن لوس ادامه داد:« ولي تكليف خونه ام چي مي شه اونها كه خبر ندارن» حسن گفت:« كي زن بابات اينا رو مي گي» دختر حرف حسن رو قطع كرد و گفت:« زن بابا نه نامادري» حسن ادامه داد:« خيلي خب همين كه تو مي گي نگران نباش ما با هم مي ريم چارتپه يه چند وقت بعدش با ننم مي رم خونتون بهشون خبر مي دم» و دست در دست هم در افق گم شدن . اونها كه از اونجا دور شدن فرشته چاق و مهربون و غول غول پيكر كه تمام  مدت پشت بوته ها قايم شده بودن به حرفها ي حسن و سيندرلا گوش مي دادند  از مخفيگاهشون اومدن بيرون و به مسير را ه اونها خيره شدن فرشته چاق و مهربون گفت:« مطمئني كار درستي كردي» غول گفت:« آره بابا!!»
« پس تكليف اون شاهزاده بد بخت چي مي شه»
« ولش كن بابا بچه مايه دار سوسولو تازه واسه اون آناستازيا رو در نظر گرفته ام »
«همين كارارو مي كني كه خداي آرزوها مي چپوندت توي شيشه »
ننه کنار تنور نشسته بود و نون مي پخت كه در باز شد و حسن و بعدش هم سيندرلا وارد حياط شدن ننه كه از ديدن حسن خوشحال شده بود دويد و پسرش رو بغل كرد . و ماچ و بوسه و قربون صدقه رفتن كه يكهو چشمش به سيندرلا افتاد و متعجب گفت :« ننه حسن جان مادر پي سيب رفته  بودي ، با هلو برگشتی!؟!» حسن گفت:« آره مادر مي پسنديش! اسمش سيندرلا س!» ننه گفت:« وا! مادر اين كه اسم جك و جونوره» سيندرلا كه مثلاٌ خجالت مي كشيد نگاهش را از زمين بر نمي داشت با صدايي آرام گفت:« سلام مادر» ننه حسن جواب داد:« سلام عروس گلم الهي ننه فداي قدت بشه ماشا ا. . . ماشاا. . .» و خودش رو تو بغل سيندرلا انداخت و ماچ و بوسه و قربون صدقه رفتن
پنج سال بعد
سيندرلا لب پاشويه نشسته بودو در حالي كه بچه يك ساله اش رو به پشتش بسته بود توي تشت هي رخت مي شست و سه تا بچه قدو نيم قد تو حياط دنبال هم مي كردند و تو سر كله هم مي زدند كه يكهو يه چيزي افتاد توي آب حوض و آب پاشيد روي سيندرلا ، سيندرلا داد زد: « ای تو كله كچل باباتون پدرم رو درآورديد ذليل مرده ها صبح تا شب هي بشور هي بساب ذله شدم» ننه كه توي ايوان كنار حسن نشسته بود و سيب پوست مي كرد ، رو كرد به حسن و گفت:« قربون قدشون بشم شيطونيهاشون به خودت رفته» سيندرلا نگاهش افتاد به حوض و لبخند تلخي روي لبش نشست بچه هاكفش بلورين مامان سيندرلا رو توي حوض پرت كرده بودند!!!     

توضیحات :
حالا دیگه نظر بدین ( 14 )

داستان

کوتاه نوشته ها

مجتبی جعفري

کوتاه نوشته ها 

ماچ آبدار
شب بود. مهتاب بود. دلم گرفته بود.نشستم لب حوض.مي خواستم خدا را قسم بدهم به آب حوض، که يکدفعه ياد تو افتادم .دلم بد جوري هوايت را برداشت.انگار صورتت توي حوض بود.روي حوض خم شدم تا با همه شرم و حيايت ببوسمت.لبم خيس شده بود.صورت ماهت موج موج بود.عجب ماچ آبداري بود.


آسمان زنداني
زير پنجره خوابيده بودم.خورشيدتابيده بود.سايه هاي ميله هاي حفاظ روي صورتم افتاده بود.روي فرش.انگار آسمان زنداني بود.از پشت ميله هاراه راه بود.با همه بزرگيش اسير بود.پشت ميله ها بود و از لاي ميله ها هم رد نمي شد.دست دراز کردم بگيرمش تا لااقل احساسش کنم،بينمان توهم بود و فاصله را بيشتر ميکرد.برايش آرزوي آزادي دارم. آسمان آزاد باد.

چشمک
تو خیابون میرفتیم که نگاهمون مثل سگ و گربه افتادند به جون هم از این طرف خیابون به اون طرف خیابون و از این کوچه به اون کوچه  .آخرش هم خسته و له له کنان و له له زنان با یک فاصله چند قدمی از هم وا رفتیم دوتاییمون . بعدش هم به این نتیجه رسیدیم  که پلکهامون رو بگذاریم روی هم و به هم فرصت بدیم تا همدیگر رو فراموش کنیم یا فرصت رفتن رو به هم بدیم اما نه مثل سیگار که با دفعه آخر یا یک دود دیگر قرار باشه ادامه ندیم پلکهامون رو بستیم و به فاصله یک دور شدن سریع باز کردیم عجب تفاهمی . پلکهایی روی چشم های کوچک شاید چشمکهایی آره ما به هم چشمک زده بودیم .همین .

توضیحات :
نگاه شما ( 14 )

داستان

Happy end یعنی پایان ِ خوش ( قسمت اول )

جعفر بهروان

ننه دلش مثل سير وسركه مي جوشيد ، اما چاره اي نبود به نظر خودش وبقيه اين تنها راه علاج مشكل تنبلي حسن بود ، . . .  حسن آخرین سيب روي چارچوب در رو برداشت پاشو از در خونه گذاشت بيرون تا سيب بعدي رو هم برداره كه يهو ننه از كمينگاهش ، كه پشت تنور بود ، پريد بيرون و در خونه رو بست و كلونش رو انداخت و منتظر شد ، منتظر شد تا صداي داد و بيداد حسن و بشنوه يك دقيقه گذشت ، دو دقيقه ، . . . نخير خبري نشد ديگه طاقت نياورد و داد زد :« ننه حسن ! كجا موندي ؟! » « اينجام كنار در نشستم !!» ننه تعجب كرد ادامه داد : « من در و بستم نفهميدي ؟ » حسن گفت : « كچلم ، نفهم كه نيستم ! » ننه گفت: « آخه ! » حسن حرفشو قطع كرد و ادامه داد :« آخه نداره ! تابلو بود نقشه اي توسرت ِ وگرنه  تو اين موقع سال كه يه دونه سيب تو خونه كدخدا هم پيدا نمي شه ! اين همه سيب اينجا چه كار مي كرد ؟ ننه گفت : « ننه قربونت بشه ! من اينكار و واسه خودت كردم ! بلكم اينطوري تنبلي از سر ت بپره بري پي يه كسب و كاري ! چه مي دانم از اين بطالت و بيكاري در بياي !» حسن بي حوصله گفت :« لا اقل يه تيكه نوني چيزي بده كه تا كار گير بيارم از گشنگي نميرم!» ننه يه لحظه مكث كرد و بعد گفت:« نه ننه مي ترسم در رو باز كنم چشمم تو  چشت بيفته رات بدم بياي تو بعدشم اون همه سيب از روي زمين جمع كردي تا اونا رو بخوري ان شاا . . . كار گير مي ياري!»
 حسن كه فهميد مرغ ننه يه پا داره يكي از سيب هايي رو كه توي دامنش ريخته بود برداشت و گاز زد همون جور كه پايين دامنش رو بالا گرفته بود تا سيبها زمين نريزه راه افتاد كوچه و پس كوچه ها رو مي رفت و مي رفت يهو به خودش اومد ديد دم دروازه دهشون رسيده با خودش فكر كرد توي ده خودشون كه از كار وبار خبري نيست گاز محكمي از آخرين سيبي كه براش مونده بود زد و با عزمي جزم پاشو از دروازه ده بيرون گذاشت .
 يه روز ، دو روز ، سه روز ، حسن آواره ي بيابون ها شده بود ديگه خستگي و گرسنگي امانشو بريده بود ، روز چهارم سر ظهر كه آفتاب مستقيم مي خورد به سر كچلش و ديگه طاقتش طاق شده بود ، چشمش افتاد به يه بطري شيشه اي كه افتاده بود روي زمين خوشحال شد با خودش فكر كرد حتماٌ آبي شربتي نوشابه اي چيزي توشه ، شيشه را از روي زمين برداشت و از سبك بودن شيشه متوجه شد كه تمام تصوراتش غلط بوده عصباني شد و شيشه را پرت كرد چند قدم اون طرف تر، شيشه به يك سنگ بر خورد كرد ، جرينگي كردو شكست يهو از داخل بطري شكسته دودي بلند شد و از وسط دودا ، يه غول «غول پيكر» دست به سينه اومد بيرون حسن اولش خوف كرد يه قدم رفت عقب غوله صداش دراومد «نترس ارباب ! من در خدمتم ! شما طلسم منو شكستي پس من به تو مديونم حالا سه تا آرزو بگو، تا فوري برات حاضر كنم !» حسن متعجب گفت «آرزو؟!» غوله گفت :« اون آرزو نه ! منظورم اينه كه سه تا چيزي كه خيلي مي خواي بگو تا فوري برات آماده كنم مي دوني چند وقته اون توام خيلي ها بطري رو ميديدند و وقتي مي ديدند خاليه دوباره ميذاشتن سر جاش» حسن كه يك چيز هايي راجع به اين مدل غول ها شنيده بود فوري قضيه رو گرفت گفت:« اول يه تيكه نون مي خوام!» ميم دوم میخوام رو نگفته بود يه تيكه نون جلوش ظاهر شد حسن كه خوشش اومده بود گفت:« با يه قالب پنير» ‌پنير هم با همون صورت ظاهر شد غوله گفت:« من حرفي ندارم ارباب ولي دو تا از آرزو هاتو به همين مفتي سوزوندي» حسن كه مشغول خوردن بود گفت:« وايستا سوميشم بهت مي گم!» غوله اميدوار شد حسن نون و پنير رو تا لقمه آخرش خوردو يه عاروق زدو در حاليكه لاي دندونش رو پاك مي كرد گفت :«قربون دستت يه كاسه آب هم برسون كه لقمه آخري پايين نميره» غوله که هاج و واج مونده بود كاسه آب و گذاشت جلوي حسن و گفت:« همه كچلها اينقدر خنگند!؟» حسن بي اعتنا به حرف غول كاسه آب رو سر كشيد و گفت :« دستت درد نكنه! ! ! خدا عوضت بده» و از زمين بلند شد وراه افتاد
 غوله كه هنوز گيج و ويج مونده بود گفت : «مي گم كچل تو كه نفهميدي با آرزوهات چي كار كني ولي من همينطور معرفتي بهت مي گم تا ديگه تو اين بيابون آواره نباشي بيا از اين وري برو تا حداقل به يك جايي برسي» حسن راهش رو كج كرد از راهي رفت كه غوله گفته بود. . . 
حسن رفت ورفت تا وارد يه جنگل شد. . . هوا خيلي تاريك شده بود واز دور دستها صداي دوازده ضربه زنگ به گوش مي رسيد  حسن كه بي خوابي به سرش زده بود همچنان توي جنگل راه مي رفت كه يكهو توي تاريكي حس كرد كه يه نفر داره به طرفش مياد خوف كرد داد زد:« تو كي اي!!‌؟!» صداي نازك و لطيفي جواب داد:« اگر راست مي گي خودت كي اي!!؟!»  حسن كه از صدا خوشش آمده بود با لحني وارفته در حالي كه سعي مي كرد خودش رو لوس كنه گفت:«من حسنم !» جلوتر رفت ، نور ماه  افتاد روي صورت صاحب صدا واي خدايا حسن چي مي ديد انگاري ماه افتاده بود جلوي پاش حسن گفت:« شما نگفتين كي هستين؟»  دختر گفت:« من! سيندرلام!» 
ادامه دارد ...

توضیحات :
تا قسمت بعد ( 7 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3