ديوار نوشته

سهراب سپهری

نويسنده مهمان

سهراب سپهری 

دوست جوانم، نامه ات را خواندم. حالم را پرسیده ای: «روزگارم بد نیست». با مادرم و رعنا، اینجا در باغ بهشت ساکنم. گاه که اناری دانه میکنم، «میپرد در چشمم آب انار، اشک میریزم، مادرم میخندد، رعنا هم». خوشحالم که شعرهایم را خوانده ای. من همیشه فکر میکردم«حرفهایم مثل یک تکه چمن روشن بود» اما اینکه میگوئی بعضی هاشان را فقط خودم میفهمم شاید چون «اندیشه کاهی بود، در آخور ما کردند»!
نوشته ای که میخواهی درد دل کنی. کار خوبی کردی: «انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر میرود.» نامه ات امکانی فراهم کرد تا من هم حرفهایم را بزنم.
خوب بیاد ندارم چه شد که به شعر نو رو آوردم: «هرچه فکر میکنم یادم نمیآید، کدامین باد بی پروا، دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد» اما «هستیش در من ریشه داشت»، «و عشق، تنها عشق، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن»، وقتی که «جرقه های محال از وجود بر میخاست.»
از آنچه بر شعر امروز رفته بخوبی آگاهم و به خود نهیب میزنم: «آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟» انگار «با مشتی کابوس همسفر شده ام.» هربار که به شعر امروز اندیشیدم: «تصویری شکست، خیالی از هم گسیخت» و «همیشه کسی از باغ آمد و مرا نوبر وحشت هدیه کرد.» به خود گفتم انگار «سیب باغ تو را پنجه دیوی می رباید.» حالا دیگر:«چه خیالی، چه خیالی... میدانم، پرده ام بیجان است، خوب میدانم، حوض نقاشی من بی ماهی است.»
نامه ات را دوباره و چندباره خواندم و «خوب که گوش دادم، صدای گریه میآمد» مثل اینست که «اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازکدل» و انگار «بی اشک، چشمان تو ناتمام است.» حالا که دیگر نیستم، «من هیچم، پیچک خوابی، بر نرده اندوه تو می پیچم.» بله، خوب یادم هست که گفته بودم: «شاعران وارث آب و خرد و روشنیند» اما، هم گفته بودم: «پشت دریاها شهریست، قایقی باید ساخت.» از اینهمه، «دلم گرفته، دلم عجیب گرفته است»، «و چنان بیتابم، که دلم میخواهد، بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.» و تو، دوست ناشناسم، «تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی همت کن، و بگو ماهیها، حوضشان بی آب است.» کلام پر توانت را به خدمت بگیر و «از مهرت لبخندی کن، بنشان بر لبها.»
با اینهمه، من هنوز معجزه ای را انتظار میکشم، که:«آدمیزاد طومار طولانی انتظار است.» راستی:
«در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد
یک دهان مشجر
از سفرهای خوب حرف خواهد زد؟»

توضیحات :متن بالا کامنت یکی از خوانندگان چراگاهِ! که به نام سهراب سپهری برای پست قبلی نوشته شده!
نظرات   شما ( 22 )

ديوار نوشته

نانا

نويسنده مهمان

نانا 

نميدانم كجاي اين مجازستان خوانده بودم كه : تلخ ترين اشکهايي که بر مزار رفتگان ريخته مي شود به خاطر کلمات نا گفته و کارهاي نکرده است !!! شايد براي همين است كه هنوز اشكي نريخته اي !!   
--- 
درست چند روز مانده به روز مادر ! 
خانه اي در همين نزديكي بي مادر شد !!
دختري از جنس من ... نو عروسي كه دست مادرش امانت بود ... امانت دارش را از دست داد ! 
و مادري كه در آرزوي ديدن تنها دخترش در لباس سپيد بخت ! روزها را ميشمرد ... براي هميشه آرزويش را با خود به گور خواهد برد ! 
بيخود نيست كه من تا اين حد از اين صداي مخوف زنگ تلفن بيزارم ! بيخود نيست كه هر شيون و صداي بلندي اين طور لرزه بر اندامم مي اندازد ، بي خود نيست كه امروز وقتي صداي زنگ تلفن را شنيدم حتي جرات نكردم بپرسم كه بود ؟ 
از اولين كلمات معلوم بود كه چه كسي پشت تلفن چه گفت !!!! 
شادي عزيزم ...
ميدانم كه هرگز اين سطور در هم مرا نخواهي خواند .. براي تو نمي نويسم ! براي خودم شايد .. براي مادر نازنينت كه همواره اسطوره مقاومت بود براي من .. هر چند تو هيچوقت اين را ندانستي ... !  من از آن دست آدمهايي نيستم كه تا وقتي كسي زنده است سالي به دوازه ماه يادم نماند كه هست و به محض رفتنش برايش مرثيه بنويسم و آه و شيون سر دهم ! خيلي از آدمهاي زنده را ميشناسم كه براي من هيچ فرقي ( تكرار ميكنم هيچ فرقي ) با مرده ها ندارند ، اين را خوب ميداني ! و برعكس بسيار رفتگان يا به اصلاح مردگان هستند كه هرگز حتي يك لحظه ( تكرار ميكنم حتي يك لحظه ) هم فراموششان نكرده ام ! و اين را مطمئنا نميداني !  
 هرگز تا اين حد از شنيدن خبر فوت كسي پريشان نشده بودم ... هرگز ... 
 و امروز پريشاني من بيشتر از اين است كه ... حرف هاي  بار آخر ،  كه مادرت را روي تخت بيمارستان ديدم .. با آن صورت هميشه مهربان و آن لبهاي هميشه خندانش حتي يك لحظه از ذهنم بيرون نميرود ! 
تو نبودي ! 
 تو نبودي كه ببيني چطور مادرت تو را به من سپرد ! با اين كلمات كه : دخترم ... شادي خواهر نداره .. هيچكس رو نداره...  تو را به خدا مواظبش باش .. من ميدونم كه آخرهم عروسي اين دو تا رو نميبينم و ... ! 
تو نبودي ! 
تو نبودي كه ببيني چطور بغضم را فرو دادم و لبخندي تحويلش دادم و گفتم : چرا ميگي شادي خواهر نداره ؟ پس من كي ام اينجا واستادم ؟ اين حرفا چيه ؟ ( خنده پشت خنده شايد از همان نوع هيستريك معروف خودمان !! ) هنوز كار زياد داري ها ! اين حرفا چيه ميزني ؟مگه نگفتي كه دختر جان ! تو رقص بندري نديدي هنوز ! صبر كن عروسي شادي نشونت ميدم !! ؟  باز هم خنده ... خنده ...
صحبت به اينجا رسيده بود كه سيم آنژيو تكان شديدي خورد و به دردش آورد .. گفت : كي ميشه كه از اينهمه سيم كشي راحت بشم ؟! 
پرستار با همان لحن مهربان هميشگي !!!! كه كم نديده ام و كم نديده اي ما را با محبت زوركي اش ( منظور همان به زور خودمان است ! ) از اتاق بيرون كرد ! 
گفت بايد استراحت كند ! 
مادرت آن روز گفت : از وقتي كه گفتن قلبت هم مشكل پيدا كرده تازه قلبم رو حس ميكنم ! اصلا قبل اين نميدونستم قلبم كجام بود !! 
واي كه چقدر اين لحن حرف زدن مادرت را هميشه دوست داشتم ... 
كاش دكتر ها آنقدر عقلشان ميرسيد كه به مادرت نميگفتند كه قلبش هم مشكل پيدا كرده است ... 
يعني عقلشان نرسيده بود كه همين تو يك نفر بداني بس است ؟ 
كاش معني روحيه را ميدانستند ... 
كاش ميفهميدند آنقدر كه روح آدم شكننده است جسمش نيست !! 
اما افسوس ! فقط افسوس ... 
نام نويسنده : نانا
نام وبلاگ : شبهاي روشن روزهاي تيره

توضیحات :مدت ها بود كه فكر نوشتن يادگاري براي چراگاه ذهنم را مشغول كرده بود .. چند يادگاري هم پيش از اين نوشته بودم كه فقط براي چراگاه بود ( و هنوز هم هست !! ) ولي پيشامد  تلخي كه همين سه روز پيش رخ داد .. باعث نوشتن اين نامه شد . اين نامه به قدري خصوصي بود كه نميتوانستم جاي ديگري قرار دهم .. و آنقدر عمومي كه جز چراگاه جايي براش پيدا نكردم !!!
روز مادر مبارك ( 8 )

ديوار نوشته

من

نويسنده مهمان

من 

سالهاست باهمیم
دستم را میگویم .دست راستم را.
سالهاست با همیم .ولی نمی شناسمش .اخر شناختنش سخت است .با هر کسی اشنا می شوم سعی می کنم بشناسمش و خوب هم میشناسم ولی دستم را نمی شناسم .دست راستم را میگویم .
یک روز حرف گوش می کند یک روز خیره سر می شود!
یک روز می شود اشنای قدیمی . روز دیگر غریبه ای که انگار تا حالا ندیدمش!
َِّبیش از اینکه با من رفیق باشد با قلمم رفیق است .
"قلم هم رفیق خوبی است ."
این را دست راستم میگوید .عقایدی دارد برای خودش .
امروز از ان روزهایی است که حرف گوش نمی دهد .میگوید:" میخواهم چراگاهی شوم!"
با قلمم دست به یکی کرده اند .می خواهند لج مرا در اورند.درست است است که بهش رو نمیدهم ولی خداییش همیشه سعی کردم طبق عقاید او رفتار کنم .هر چه بگوید قبول دارم-چشم وگوش بسته-اخر منطقش خیلی جاها با منطق من همخوانی دارد .
ولی امروز مانده ام این چه کاریست ؟چراگاهی شدن دیگر چه صیغه ایست؟شما می دانید؟ 
نام نويسنده : من
نام وبلاگ : تولد يك مرگ

توضیحات :
نظرات شما ( 11 )

ديوار نوشته

الف ميم

نويسنده مهمان

الف ميم 

«مسعود جان سلام. جعفر خان سلام...آدرس سایت تان را دادم به دخترخاله ام. به شیرین. گفتم  این سایت خوبی است و بر و بچه هایش اهل دل و ذوق اند. اما دخترخاله ام با من لج کرده. با من خوب نیست. ازم بدش می آید. روز دوم رفته بودیم خانه شان عید دیدنی. محل سگ به م نگذاشت. رفت نشست پای تلویزیون و با گوشی اش بازی می کرد. اس.ام.اس های من را هم جواب نداد. توی یکی از همان اس.ام.اس ها آدرس سایت شما را دادم به ش گفتم برو داستان های عاشقانه ی مجتبا را بخوان...برو آن قصه ی جعفر را که من قرار است از روش فیلم بسازم بخوان. برو ببین دل چه جوری است که عاشق مرده هم می شود. قضیه ی شوخی و زن استوندن من را هم آن وسط ها انداختم.
مسعودجان...جعفرجان. بی زحمت آی.پی هایی را که این روزها به تان سر می زنند چک کنید ببینید از گوهردشت کسی آمده یا نه...خبرش را به م بدهید توروخدا...منتظرم...جواب اس.ام.اس هایم را دیگر نمی دهد.
قربان شما.
امید.»
نام نويسنده : الف ميم
نام وبلاگ : كوچه بي دار و درخت

توضیحات :
دختر خاله گم شده ... ( 17 )

ديوار نوشته

بنت الهدی صدر

نويسنده مهمان

بنت الهدی صدر 

نفس هاي بهار مي سوزاند چشمان آسمان را و ستارگان مي گريند اين روزها ...
 ابرها با هم مي خندند... به خورشيد ؛
 و او را دور مي زنند و مرثيه سوختنش را مي خوانند و او در ميان قهقهه هايشان مي گريد ؛ مي گريد و مي سوزد. چه قدر ناله هايش تنها كرده اند او را ...
 ماه اما عاشق است و در پي درمان درد خورشيد . 
هر شب كه مي رسد ، ماه شيون بهار مي شود در غصه خورشيد و مي خواند ،‌ماه شعرهاي بهاره را مي داند؛ از پشت كوه ها ، از پشت دشت ها ؛ مي داند و مي خواند به اميد روز و ديدار خورشيد .
 و باز شب ، روز را مهمان مي كند. اما...
 خورشيد بي ماه چه تنهاست ! 
اين روزها ابرها خورشيد را اسير كرده اند و مي خواهند او را به چنگال ديو سياه چال كهكشان ها بسپارند. 
آه خورشيد و شيون ماه اين روزها وشب ها بيداد مي كند . هر شب صداي ماه گوش ها را بيدار مي كند و مهتاب پوشيده زير ابر چشم ها را به خواب مي برد . 
هر روز ناله هاي خورشيد چشم ها را باز مي كند و صداي روزمرگي گوش ها را پر مي كند و مي بندد ! 
اين روزها مردم نمي شنود و اين شب ها مردم نمي بينند ... كاش بهانه هاي خورشيد تمام نمي شد !

توضیحات :

ایشون یه نوا رو  هم برای یادگاریشون انتخاب کردن که می تونین بشنوین!

كاش بهانه ها تمام نمي شد ( 8 )

ديوار نوشته

میثم محمدی

نويسنده مهمان

میثم محمدی 

...مي‌پرسم :« واقعا دوستم داريد؟»
سرش را پايين و بالا مي‌برد.
خنده روي لب‌هايم مي‌آيد؛ دست‌هايش را مي‌گيرم.
ميگويم:«بياييد تا پل پياده برويم
سرش را پايين و بالا مي‌برد.
مي‌گويم:« دنياي كثيفيه، نمي‌گذارند با هم زندگي كنيم
سرش را پايين و بالا مي‌برد.
باد از پشت سرمان مي‌وزد؛ برگ‌ها پرواز مي‌كنند.
مي‌گويم:«مي‌خواهم بروم، دستم رو ول كنيد
سرش را بالا و پايين مي‌برد.
مي‌پرسد:«مي خواهيد برويم اون‌جا؟»
سرم را پايين و بالا مي‌برم.
مي‌پرسد:«مي‌خواهيد تا آخر با هم باشيم؟»
سرم را پايين و بالا مي‌برم.
مي‌گويد:«خوب، حالا با هم بپريم
سرم را پايين و بالا مي‌برم.
meisam_bahaneh63@yahoo.com

توضیحات :

علیرغم اطلاع رسانی به موقع!!! متاسفانه! آقا میثم عکس و جمله ی نظرخواهی واسه ما نفرستادن!این عکس و جمله به نیابت از طرف ایشون انتخاب شد!

مي‌خواهيد تا آخر با هم باشيم؟ ( 15 )

ديوار نوشته

تقدير

نويسنده مهمان

تقدير 

دچار
يعني عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهي ي کوچک دچار آبي درياي بيکران باشد...


با آرزوي بهترين ها براي اهالي چراگاه
                                
                                                زمستان 85

توضیحات :لازم به توضيح مي باشد كه تصوير اين متن هم كار خود تقدير است ! يعني ايشون دست به  قلم مو دارند... و اين تصوير براي اولين بار منتشر مي شه !
براي ديدن نقاشي در ابعاد برزگتر اينجا كليك كنيد .
گفته هاي شما ( 19 )

ديوار نوشته

پائيزان

نويسنده مهمان

پائيزان 

سلام
 یه سال بیشتره  که چرا گاه رو میشناسم و مطالبشو میخونم ولی هیچ وقت پیش نیومد که چیزی بنویسم.
الان هم که وقتم آزاد تره و یه هووویی نوشتم اومد.
بذار اول خودمو معرفی مختصری بکنم:
 نام: زینب (مستعار تو دنیای مجازی ، پاییزان )
سن: 23 
جنسیت: زن
همه مردم عالم ما رو میخونن دیونه
آره ما دیونه هستیم بیخیال این زمونه
کافی بود؟

راستش اولش که با چراگاه اشناشدم یعنی معرفی کردن به من، فکر میکردم به چرا ها پاسخ میده . ولی کم کم دیدم نه اصلا ربطی به اسمش نداره حداقل نه اونقدر که من فکر میکردم.
حالا مطلب من : از خودمه
چرا از سیل طوفان رنج میگریزی،
درحالی که تو در آغوش آرامشی.

درپناه حق
121

توضیحات :
نظرات شما ( 25 )

ديوار نوشته

مريم

نويسنده مهمان

مريم 

من هر کاری کردم نشد که واسه چراگاه ؛ یادگاری بنویسم می خواستم یه جمله از مولا علی( ع) بنویسم: 
« همه محبتت را خرج دوستت کن اما همه اعتمادت را به پای او نریز »
نام نويسنده : مريم
نام وبلاگ : شبهاي روشن

توضیحات :از اونجايي كه نويسنده براي يادگاريش تصوير انتخاب نكرده بود ما نيابتا اين كار رو كرديم .
گفته هاي شما ( 18 )

ديوار نوشته

سهيل

نويسنده مهمان

سهيل 

سلام و وقت بخیر بالاخره فرصتی دست داد تا من نیز در این فراخوان که خود فراتر از هر خوانی است حضور پیدا کنم و قلمی بفرساییم که تنها بر حسب انجام وظیفه این کار را انجام میدهیم و نه بر اساس اینکه بخواهیم قلمی نمایان سازیم که جملات ما از همه کوتاهتر است .
هرچی فکر کردم دیدم که این چند وقتی که سرمون توی سرهای تذکره الاولیا افتاده عجب عالمی داره این حکایتها به همین خاطر گفتم شاید بهتر باشه که از این بزرگان حکایتی بیان کنم.من خودم از دوتا از این بزرگان بیشتر خوشم می اید یکی ابراهیم ادهم و دیگری منصور حلاج به همین خاطر دوتا حکایت از این ها برای این فراخوان مفراخیم.
ابراهیم ادهم (رضی الله عنه)
نقل است که با بزرگی بر سر کوهی نشسته بود ، و سخن می گفت .اين بزرگ از او پرسيد :نشان آن مرد که به کمال رسيده بود چيست ؟
گفت :اگر کوه را گويد «برو» در رفتن آيد . در حال کوه در رفتن آمد . ابراهيم گفت :ای کوه من تو را نمی گويم که برو وليکن بر تو مثل می زنم
منصور حلاج
منصور حلاج را پرسيدند :عشق چيست؟
گفت : امروز بيني و فردا و پس فردا 
آنروزش : بكشتند
ديگر روزش : بسوختند
سيوم روزش : به باد بر دادند
يعني عشق اين است 

نام وبلاگ : صبح است ساقيا
نام نويسنده : سهيل

توضیحات :

عكس اين مطلب هم نيابتا از طرف آقا سهيل انتخاب شده و زحمتش هم با جعفر بوده...

نظرات شما ( 17 )

ديوار نوشته

بادبادك

نويسنده مهمان

بادبادك 

بزرگترين افتخار من بعد از بندگي خدا دختر بودنمه 


نام وبلاگ : عكس حرف زندگي
نام نويسنده : بادبادك

توضیحات :
آرام باش و بگو ( 12 )

ديوار نوشته

شبلي

نويسنده مهمان

شبلي 

دوستان خوب چراگاه
با این یادگاری اسمم را در چراگاه ماندگار میکنم :
 
چو آهو توی اینترنت دویدم
به هر وبلاگ تازه سر کشیدم
مراتع را همه یکسر چریدم
چراگاهی ازین خوشتر ندیدم


نام وبلاگ : دور از خانه
نويسنده : شبلي

توضیحات :تصوير متن و جمله نظرخواهي را وكالتا بنده از طرف شبلي انتخاب كردم ! -مسعود-
توي جنگلهاي گيلان كودكي ده ساله بودم ( 8 )

گزيده ي آرشيو
نويسندگان
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
 Yahoo Messenger
فهرست مطالب
موضوعات
شعر  
داستان  
نوعي نگاه  
خارج از دستور  
ماهیتابه  
ديوار نوشته  
معرفي كتاب  
رسانه  
rss-feed
پیوند ها
آرشيو ماهانه
بهمنماه 1386» 1
دیماه 1386» 3
آذرماه 1386» 10
آبانماه 1386» 10
مهرماه 1386» 8
شهریورماه 1386» 11
مردادماه 1386» 10
تیرماه 1386» 9
خردادماه 1386» 9
اردیبهشت ماه 1386» 9
فروردین ماه 1386» 7
اسفندماه 1385» 12
بهمنماه 1385» 8
دیماه 1385» 14
آذرماه 1385» 1
آبانماه 1385» 1
مهرماه 1385» 1
شهریورماه 1385» 2
مردادماه 1385» 1
تیرماه 1385» 2
خردادماه 1385» 4
اردیبهشت ماه 1385» 5
فروردین ماه 1385» 4
اسفندماه 1384» 5
بهمنماه 1384» 3
دیماه 1384» 4
آذرماه 1384» 6
مهرماه 1384» 1
شهریورماه 1384» 2
تیرماه 1384» 1
خردادماه 1384» 7
اردیبهشت ماه 1384» 3