سيگار از لا ي انگشتهاش ...
غلت خورد و افتاد كنار ديوار . بلند شد . خودش را تكاند . آتش زد . سيگارش روشن شده بود .از لاي شن و آجرها رد شد . توي حوض نشسته بود و انگار يك نفر كاپشنش را انداخته بود روي سرش . بخار تنفسش ( نفسش ) توي دود حل شده بود و انگار غاز مي كشيد ، شايد .فكر كرد دارد خفه مي شود . گلويش چفت شده بود و رطوبت تمام ريه اش را پر كرده بود . از توي حوض بيرون آمد . چند تا آجر را صندلي كرد و نشست .
فندك را در آورد . تو ي آتش فندك دنبال سنگ مي گشت . صداي " شلپ " آمد .
يك سنگ ديگر انداخت توي حوض . شايد خيال مي كرد . سنجاق داغ شده بود . چشمهايش را بست . صداي " شلپ شلپ " آب بلند شد . انگار جلويش ايستاده بود ، توي حوض . به او مي گفت " پري چهر بانو " . به چشمهاي خيسش نگاه كرد . چشمهايش را پاك كرد ، هنوز نگاهش مرطوب بود . آنقدر رطوبت داشت تا آدم را توي لزج بودنش نگاه دارد . صداي قطره هاي آب بود كه مي خورد توي حوض آب . چشمهايش را باز كرد تا افتادن آجر توي آب را ببيند . بازصداي آب بلند شد . پري چهر بانو بود انگار يا شايد سرما كرختش كرده بود .خواست هاله بخار روي حوض را لمس كند . سنگ پيش پايش بود . فندكش افتا د . پلكهايش افتاد پايين . سيگار از لاي انگشتهاش غلت خورد .
*********
پيدا شدن جنازه خيس يك مرد توي حوض خالي يك ساختمان متروكه پليس را متعجب كرد "
|