ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ي ما را انيس و مونس شد
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
كرشمه ي تو شرابي به عاشقان پيمود
كه علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد...
حافظ
استن حنانه از هجر رسول
ناله مي زد همچو ارباب عقول
گفت :پيغمبر چه خواهي اي ستون
گفت :جانم از فراقت گشته خون
مسندت من بودم از من تاختي
بر سرمنبر تو مسند ساختي
گفت :خواهي كه ترا نخلي كنند
شرقي و غربي ز تو ميوه چنند ؟
يا در آن عالم حقت سروي كند
تا تر و تازه بماني تا ابد ؟
گفت :آن خواهم كه دايم شد بقاش
بشنو اي غافل ، كم از چوبي مباش !
مولوي |